دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

ظهر است و من در کوچه ام
تنهای تنها، بی غذا
در کوچه تنها مانده ام
تا این که می بینم تو را
¤
تا سفره را انداختی
شد خانه ات مهمان سرا
در خانه ات مهمان شدند
مردم، غریب و آشنا
¤
دست کریمت از بهشت
صدها سبد گل چیده بود
در جای جای خانه ات
عطر خدا پیچیده بود
¤
هرکس غذا را خورد گفت:
«این سفره ای بود از بهشت»
ای کاش می شد قصه ای
از سفره ی پاکت نوشت!

نسیم                                                        از خودت چه خبر؟

[ شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک