دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

 

آسمان صاف و آبی و زمینش خاکی و گسترده آنجا پای دلیر مردانی که با هر دم و بازدهم آن ها بوی پیراهن یوسف گمگشته ای مادری به مشام می رسد.
این جا شلمچه است.
جایی که ذره ذره های خاک آن یادگار ملاقات یار را دارد.
جایی که دلیر مردان دل های خود را راهی ملکوت می کند.
جایی که منتظران مهدی پای سجاده عشق نماز عاشقی می خوانند.
-
دستانش آنقدر گرم بود که دستان سرد همه را گرم می کرد ولی در آن لحظه دستانش آنقدر سرد شد که دستان گرم هیچ کس نتوانست گرمش کند.
چشمانش آنقدر صاف بود که با هیچ رعد و برقی بارانی نمی شد و چشمانش چنان بارانی شد که هیچ آسمان صافی حتی طاقت دیدنش را نداشت.
پاهایش آنقدر استوار بود که با هیچ آتش فشانی فرو نمی ریخت ولی لحظه خوردن تیر به قلبش پاهایش آنقدر سست شد که حتی نتوانست صاف بایستد.
صدای اصغر وعلی اکبر که از پشت بی سیم او را صدا می زدند در گوشش پیچیده بود ولی توان جواب دادن آن ها را نداشت روی زمین افتاده بود برای یک لحظه چشمانش را بست بیاد مادر منتظری افتاد که دست نیاز به سوی پروردگار دراز کرده و منتظر فرج مهدی است. ولی می خواست به مادر تنها بگوید انتظار تو به پای انتظار کودک یتیم مدینه که نمی رسد که هر شب منتظر صدای پای علی بود. او می خواست به مادر خسته بگوید که خستگی تو به پای خستگی علی در شب دفن زهرا که نمی رسد
.

[ شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک