دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

 

هوا سرد است، شب گذشته برف آمده بود و امروز باد برف ها را د رهوا می رقصاند. عرق سردی می نشیند روی پیشانیم، احساس می کنم گوشهایم از شدت سرما سرخ شده با کف دست گوش ها را می مالم، هایی توی دستهایم می کنم و از شدت سرما بالا و پایین می پرم. اورکتم را دور خودم می پیچم و سفت می گیرمش، می روم بیرون چادر که فرمانده صدایم می کند:
حسن... حسن...
به بچه ها بگو امشب برای عملیات آماده بشن...
چرا وایسادی منو نگاه می کنی؟! برو دیگه...
بی حرف به طرف سنگر می دوم. بچه ها پشت سنگر دور آتش نشسته اند. کنارشان می نشینم و دست هایم را که از شدت سرما به کبودی می زند، روی آتش می گیرم و می گویم:
فرمانده دستور داد برای عملیات امشب آماده بشین!
یکهو همه نگاه ها به صورتم دوخته می شود.
امشب؟!
در جوابشان فقط پلکهایم را باز و بسته می کنم.
یکی بدو می آید. مرتضی است. از شدت سرما گونه هایش سرخ شده و تکه های کوچک یخ به ریش هایش چسبیده. آفتاب کمرنگی افتاده توی موهای خرمایی رنگش و برق می زند کمی از موهای جلوی پیشانی اش ریخته رو صورتش با دست موهایش را کنار می زند، به طرفش می روم و همدیگر را در آغوش می گیریم گونه های پرمویش را می بوسم انگار سالهاست که از هم دور افتاده ایم.
فرمانده دستور می دهد برای توجیح کار جلوی چادر دسته یک جمع شویم هوا سرد است و همه بی اختیار خودشان را تکان می دهند. هوا کمی روشن شده و می توانم اطرافم را ببینم. که صدایی مرا به خود می آورد.
همه اومدن؟ مرتضی است که خون دویده تو صورت مهتابی اش و می گوید: چون علی چند روزه تو منطقه است توجیه کار با ایشونه. علی جلوی رویمان می ایستد چفیه سفید با خط های مورب مشکی را دور گردنش انداخته و شروع می کند به صحبت کردن که در شب چه چیزهایی را رعایت کنیم. پاهایمان را شتری برداریم، سعی کنیم سرفه نکنیم و درموقع سرفه کردن دست جلوی دهان بگیریم، تجهیزاتمان را سفت کنیم تا سروصدانکند و اینکه در موقع حرکت در ستون، فاصله مان را با نفر جلویی رعایت کنیم. توضیحات علی که تمام می شود بلند می شوم می روم تو چادر، خواب از سرم پریده برمی گردم بیرون و می روم کنار آتش کم کم همه بچه ها دور آتش جمع می شوند انگار همه بی جواب شده اند. شادی و خوشحالی توی نگاه همه موج می زد. هیچ کس صحبت از ماندن نمی کند. همه بدون استثنا حرف از رفتن می زنند. هرکس را نگاه می کنی لبخند می زند. در همین حال و هوا هستیم که فرمانده می آید و می گوید: متأسفانه ما 32 نفر بیشتر سهمیه نداریم. حال و هوای بچه ها از این رو به آن رو می شود اینکه داوطلب ها بخواهند بروند حرفش را هم نمی شود زد همه می خواهند بروند بالاخره قرار می شود برای اینکه حق کسی ضایع نشود قرعه کشی کنیم. من کنار مرتضی نشسته ام یک دفعه شنیدن صدای گریه ای مرا به خود می آورد. زود برمی گردم طرف مرتضی. صورتش خیس اشک است. می پرسم: گریه برای چی؟!
همانطور که آهسته گریه می کند می گوید: می ترسم از توفیق جنگیدن با ضدانقلاب محروم شوم. دست و پایم را گم می کنم به هر زحمتی هست به حرف می آیم و می گویم: بالاخره اصل کار نیت باید نیت انسان درست باشه.
ساکت می شود و فقط به صورتم نگاه می کند. همه اسم ها را نوشته ایم قرعه کشی شروع می شود. دل تو دلم نیست باورم نمی شود اسم من، علی و مرتضی همراه 29 نفر دیگر درآمد از خوشحالی روی پا بند نیستم. حالا بی هیچ ابایی نگاهش می کنم دست می برم دو طرف صورتش را می گیرم و پیشانی اش را می بوسم مرتضی هم دست می برد وموهایم را به هم می ریزد به زور می خندد و همدیگر را بغل می گیریم مرتضی صورتش را رو به باد می گیرد و موهای نرم و صافش توی هوا پریشان می شود. علی هم با چفیه ای سفید سر و صورتش را پوشانده و فقط دو چشم درشتش معلوم است. صدای رادیو از دور شنیده می شود که گوینده آن رجز می خواند و از دلاوری های رزمنده های اسلام سخن می گوید امشب ساعت 10 عملیات شروع می شود حالا دیگر وقت گفتن حرف های پایانی است. همان که می گوییم وصیتنامه، چکیده عمر انسان. چقدر سخت است. برای گفتن آنها یک عمر زندگی کرده بودم. یک عمر چیز کمی نبود که بخواهم همه را بنویسم. اما نوشتم «بسم الرب الحسین...» وصیتم را می نویسم و می دهم دست مرتضی، او هم وصیتش را به من می سپارد شروع می کنم به نوشتن نامه برای خانواده ام. نامه ای را که برای خانه نوشته ام برمی دارم تا به یکی بدهم برایم پست کند دست دراز می کنم طرف یکی که قرار نیست همراهمان بیاید می دود و نامه را می گیرد می گویم: قربون دستت پستش کن» با اشاره سر خیالم را راحت می کند و می رود. عملیات شروع می شود سکوت وهم انگیزی سایه سنگینش را می اندازد روی تمام منطقه. ما باید به چند جهت شلیک کنیم اشاره می کنم بچه ها موضع بگیرند. بچه ها شروع می کنند به جایگیری. صدای نفس کسی بلند نمی شود. یک بار دیگر دور و برم را می پایم وقتش است می دانم تک تک بچه ها منتظر شنیدن صدای من هستند. توی دلم می گویم: خدایا توکل بر خودت. یکهو صدایم را بلند می کنم و از ته دل فریاد می زنم: الله اکبر.
سکوت منطقه می شکند. پشت بندش سروصدای شلیک اسلحه ها بلند می شود دشمن گیج می شود. اما خیلی زود به خودش مسلط می شود توی فاصله چند دقیقه از زمین و هوا می گیرندمان زیر آتش. کمی بعد یک جهنم به تمام معنا درست می شود. هر کس جانپناهی می گیرد من هم گوشه ای دراز می کشم بوی باروت سوخته حجم فضا را پر می کند موهایم پر از خاک شده، سرم را کاملا پنهان کرده ام زیر گونی های سنگر جرأت ندارم از سنگر بزنم بیرون دشمن امانمان نمی دهد. سرم را به هر طرف که می چرخانم در میان صدای شلیک ها و انفجارها بچه ها را می بینم که با ترس سر بالا می کنند و تیر شلیک می کنند. صدای مرتضی را می شنوم که می گوید بچه ها! می خواهید حال همه ضدانقلاب ها رو بگیرم؟
همه با تعجب می پرسیم:
چطوری؟!
مرتضی می گوید: «الآن نشانتان می دهم چطوری»
بعد بلند می شود. لبه سنگر تا کمر مرتضی است و از کمر به بالایش بیرون از سنگر. فریاد می زند منم مرتضی فرزند محمد... و سریع می نشیند رگبار تیربارها شدت می گیرد، ابرویش را بالا می اندازد و همان طور که می خندد به من نگاه می کند و می گوید: دیدی چه جوری شاکیشون کردم؟! برای اعتراض به کاری که کرده فریاد بلندی می کشم اما بعد از چند دقیقه لبخند روی لبم جا می گیرد و مرتضی قهقهه می زند چنگ می اندازم گونی های دور سنگر را می گیرم و سرک می کشم مرتضی را می بینم که بلند می شود تا گلوله آرپیجی را شلیک کند اما قبل از اینکه نشانه بگیرد انفجاری بلندش می کند پرتش می کند آن طرف و با سر می رود توی خاکریز چشم هایم مرتضی را دنبال می کند چهار چنگولی خودش را می کشد طرف من که می زنندش نفسم بند می آید خودم را به هر قیمتی شده به مرتضی می رسانم. نگاهش را به من می دوزد زیرلب چیزی می گوید که معنی اش را نمی فهمم سرم را بلند می کنم می بینم که بچه ها دوره ام کرده اند سرم را پایین می اندازم علی دستم را می گیرد و به زور می کشد و می گوید: «بلند شو» نمی توانم مرتضی را همانجا رها کنم دست علی را پس می زنم علی فریاد بلندی می زند و می گوید حاجی مثل اینکه شما یادت رفته ما کجاییم؟! بلند شو بچه ها چشم امیدشان به توست همان طور که حرف می زند دستم را می کشد و با خود می برد مرتضی همانجا می ماند مدتی بعد بالاخره سروصدای بیسیم بلند می شود یکی از فرماندهان عملیات است فکر نمی کند حتی من هم زنده باشم و با خوشحالی می گوید: ایثار شما الحمدلله کار خودش رو کرد اگر زنده موندین برگردین ما برگشتیم اما مرتضی همانجا ماند.

[ چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک