دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

 

نیمه های شب است. همه خوابیده اند. نمی دانم چرا خوابم نمی برد. غرق در فکر و خیال هستم. به فردای بچه ها می اندیشم. صدای خروپف بعضی ها آدم را یاد سمفونی شیرهای خفته می اندازد. می خواهم از جا بلند شوم تا بیرون از ساختمان قدم بزنم. ناگهان پرده ورودی کنار می رود و شبحی، فانوس به دست، داخل می شود. همه را برانداز می کند. خودم را به خواب می زنم. زیر نور کم رنگ فانوس، نمی توانم قیافه اش را بشناسم. چند لحظه می گذرد همین طور ایستاده نگاهش دور می زند. یعنی چه کار دارد؟ شاید دنبال جای خالی می گردد تا بخوابد یا به دنبال پتوی اضافه است و می خواهد تک بزند. حرکاتش مشکوک است. پاورچین پاورچین حرکت می کند. پتویی را که روی اکبری کنار رفته به رویش می کشد. چند پتوی دیگر را هم جا به جا می کند و خارج می شود. دوست دارم او را بشناسم. پشت سرش بیرون می روم؛ ولی هیچ اثری از او نیست. خدایا، جرقه ای از اخلاص و ایثار این بسیجیان را بر جان ما هم بیفکن.
حالا که خوابم نمی برد، بهتر است کمی قدم بزنم و با مهتاب و ستاره ها خلوت کنم. یک نفر، بقچه در بغل، به قصد حمام به سرعت از کنارم می گذرد و در تاریکی گم می شود. آن طرف تر به نگهبان خسته نباشی می گویم. صدای کسی که، آفتابه به دست، به دستشویی می رود، سکوت شب را می شکند.
-
اهه... اهه...
اولی...دومی.... سومی... بالاخره چهارمی خالی است.
یک نفر کنار منبع آب وضو می گیرد. با وضو بودن در اینجا جزء کارهای معمولی است . اگر بی وضو باشی تعجب دارد. این جمله یادم نمی رود که برادری گفت:«درجبهه نماز شب خواندن کار خارق العاده ای، نیست بلکه یک عمل معمولی است
به چادر حسینیه ذوالفقار نزدیک شده ام. صدای ناله و گریه می آید. رفتم تا سرکی بکشم و این زاهد شب را شناسایی کنم! داخل شدم. الله اکبر! بیش از 40نفر خود را با کلاه اورکت و چفیه استتار کرده بودند و نماز شب می خواندند استغفار می کردند و اشک می ریختند. بی اختیار می نشینم و به حال زار خودم اشک می ریزم. لحظاتی بعد، وقتی که صدای ملکوتی قرآن از بلندگوی تبلیغات بلند می شود. ناله آن بسیجی های عاشق هم قطع شده قبل از وقت اذان و روشن شدن چراغ های حسینیه یکی پس از دیگری، در حالی که دستشان را جلوی صورت گرفته بودند تا شناخته نشوند، از چادر خارج می شوند. من هم طوری بیرون آمدم که کسی مرا نشناسد
                  

 

خـــاطره ای ازســـردارشهید بابا نظر

!

[ جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک