دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

ارامنه در آبادان کلیسا داشتند. یک مدرسه هم به نام ادب در همین محوطه کلیسا بود که
بچه هایشان آنجا درس
می خواندند. مسجد موسی ابن جعفر معروف به مسجد بهبهانی ها هم چسبیده به کلیسا بود؛ دیوار به دیوار.
جنگ که شد با اجازه اسقف ها، کلیسا شد مقر آموزش رزمنده ها. چون دو طبقه و محکم بود و فضای بزرگ و خوبی داشت. بسیجی ها گاهی می رفتند سراغ پیانوی کلیسا و صدایش را در می آوردند. گفته بودند فقط به مجسمه ها دست نزنید که بچه ها هم رعایت می کردند.
منصور دانش آموز راهنمایی بود؛ با قدی کوتاه و موهایی بور. هر وقت می خواست حرف بزند می گفت؛ آقا اجازه! بین بچه ها معروف شد به «آقا اجازه».
گذاشتیمش نگهبان کلیسا. خیلی ناراحت بود و می خواست برود خط. ام- یک داشت. اندازه قدش. آن روز شهر را زیر توپ گرفته بودند. برای کاری از کلیسا رفتم بیرون. خیلی دور نشده بودم که دیدم اطراف مقر را زدند.
با موتور بودم. سریع برگشتم. عصر بود. چند آمبولانس هم آمده بودند. همه جمع شده بودند. منصور روی زمین افتاده بود. ترکش سرش را شکافته بود و خونش روی زمین روان بود. کتاب و صندلی ای هم که روی آن نشسته بود خونی بود. کتاب «تن تن» را داشت می خواند.
کم کم پدر پیرش هم رسید. بیست نفری شدیم. رفتیم برای تدفینش. همین جور شهر را می زدند. با مکافات و در غربت دفنش کردیم
.

راوی :غلامرضا نوروزی

 

[ یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳۱ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک