دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

¤ آدم بعضي وقت ها به اين خارجي هاي لامذهب حسوديش مي شود. آنقدر كه دلش مي خواهد جاي خودش را با يكي از آن بامذهب هايشان(!) عوض كند. فيلم هاي خارجي را ديده ايد؟ طرف مي رود خانه دوستش تا حالش را بپرسد. دوستش هم كه آن موقع اعصاب درست و حسابي ندارد در را باز
مي كند و بدون اينكه او را به داخل خانه تعارف كند، ازش تشكر كرده و ت قي در خانه را مي بندد! طرف هم مي رود. بدون اينكه خم به ابرويش بياورد يا ناراحت شود. يا مثلا برادري مي رود خانه خواهرش(سانسور است ديگر من چه مي دانم واقعا خواهر و برادرند يا نه). آن ها سر ميز شام هستند و حتي به خودشان زحمت نمي دهند از جايشان بلند شوند. برادر هم مي رود توي آشپزخانه تا چيزي براي خوردن پيدا كند. بعد هم صاحبخانه با كلي بحث سر اينكه اتاق اضافه در خانه ندارند، رضايت مي دهد مهمان در اتاق پذيرايي روي كاناپه بخوابد! به همين سادگي! فيلم هست ولي فيلم هم برگرفته از جريان زندگي آدم هاست ديگر.
حالا آنها را مقايسه كنيم با خودمان. اينقدر الكي با هم رودربايستي داريم؛ اينقدر بي جهت به هم تعارف تكه پاره مي كنيم. اصلا راه دور نمي روم و صغري و كبري هم نمي چينم؛ مهمان مامان را كه همه تان ديده ايد. انعكاسي از زندگي پر از تعارف ايراني است. مادر خانواده، بيچاره تا دو تا مهمانش را پذيرايي كند، سكته مي زند. بگذريم كه ما مثل هميشه، بعد از تماشاي فيلم از خلقيات خوب ايرانيان تعريف كرديم و اينكه ما چقدر به به و چه چه هستيم و به هم كمك مي كنيم و حال هم را درك مي كنيم و آبرو داري و انداختن سفره رنگين از اين سر اتاق تا آن سر اتاق و ... انصافا اين مهمان نواز بودن به آن همه استرس و سكته زدن مي ارزد؟
در روز چقدر مواظب رفتارمان هستيم؟ چقدر مراقب هستيم كه كسي را نرنجانيم، براي كسي قيافه نگيريم و دنبال پرونده سازي براي كسي نباشيم، يك كلاغ چهل كلاغ نكنيم و اشتباه جزئي را چماغ توي سر و چوب لاي چرخ كسي نكنيم؟
اصولا چقدر اهل دردسرسازي هستيم؟ دردسرهايي كه به مرور زمان آنقدر بهشان عادت مي كنيم كه مي توانيم مثل يك بند باز حرفه اي از رويشان بدون آسيب عبور كنيم...
¤ آدم بعضي وقت ها به اين خارجي هاي لامذهب حسوديش مي شود. آنقدر كه دلش مي خواهد جاي خودش را با يكي از آن بامذهب هايشان(!) عوض كند. طرف توي فيلم از كار بي كار شده. بعد توي شهر دوره افتاده تا همه كساني را كه هم تخصص او هستند، بكشد تا بتواند براي خودش كار پيدا كند. بعد هم تا آخر فيلم 5-4 نفر را نفله مي كند. نه اينكه ما به اين مردك قاتل حسودي كنيم ها! اما اگر اين مرد توي ايران زندگي مي كرد، قاتل
مي شد؟ كافي بود يك عدد پارتي پيدا كند و خودش را توي اداره اي جا كند. بعد هم به جاي اينكه افراد هم تخصص خودش را براي حفظ شغلش بكشد كافي بود، زير آبشان را بزند و با پنبه سرشان را ببرد. تازه با ظاهر موقري كه هيچ كس هم به ش شك نكنند و همه روي اسم ش قسم هم بخورند. انصافا با اين شرايط حتي حاضر نمي شد مورچه اي را زير پايش له كند چه برسد به سلاخي آدم ها.
حالا نه اينكه آن لامذهب ها زيرآب زني نداشته باشندها. فقط تعداد زيرآب زني ها آنقدر زياد نيست و سلسله مراتب رشد و ترقي در سيستم اداري شان هم آنقدر كشكي نيست كه بشود گفت زيرآب زني عنصر لاينفك ترقي است. حسودي ما به آن خارجي است كه چنين فضايي را درست كرده كه پيدا كردن كار و پيشرفت در آن براي برخي ها فقط با رد شدن از روي جنازه ديگري ممكن مي شود.
توي اينجا فرقي نمي كند چطور وارد كاري شده باشي با پارتي و بدون پارتي تا دو سه بار زيرآبت نخورد و آب بندي نشوي، ياد نمي گيري چطور در محيط كار دوام بياوري. پيشرفت و اين حرف ها هم بماند...
¤ آدم بعضي وقت ها به اين خارجي هاي لامذهب حسوديش مي شود. آنقدر كه دلش مي خواهد جاي خودش را با يكي از آن بامذهب هايشان(!) عوض كند. طرف توي فيلم رفته فروشگاه، 2 دلار و 25 سنت داده يك كلاه پركلاغي، گذاشته روي سرش و آمده خانه. همسرش او را مي بيند و بهش مي گويد: عزيزم من به تو افتخار مي كنم! بهش افتخار مي كند فقط به خاطر اينكه سر خودش كلاه گذاشته!! حالا ما؛ كدام شخصي حاضر است به همسرش به خاطر گذاشتن يك كلاه 2 دلار و 25 سنتي افتخار كند؟! صبح تا شب در حال كلاه گذاشتن سر خودمان و ديگران هستيم يا اينكه كلاهشان را بر مي داريم و بعد به هم غـر مي زنيم كه تو چقدر بي عرضه هستي، نتوانستي كلاه گشادتري مثلا تا روي زانو سر طرف بگذاري.
بنشينيد يك دو دو تا چارتايي پيش خودتان بكنيد، ببنيد در روز براي خريد كدام كالاست كه نبايد از تقلبي بودنش بترسيد؟ به چند نفر اطمينان
مي كنيد كه بهش وكالت بدهيد كارتان را انجام دهد يا او را ضمانت كنيد؟ چقدر از سرقت ادبي و بي ادبي واهمه داريد؟ اصلا چندتا آدم معتمد
دور و برتان مي شناسيد؟
¤ آدم بعضي وقتها... اصلا ولش كن اين خارجي هاي لامذهب را كه ما كلي دستور زندگي راحت و بدون تكلف و ساده و مدينه فاضله توي
اسلام مان داريم. كلي حديث و دستور كاربردي كه تنها سپرديم شان به نهج البلاغه و نهج الفصاحه و بحارالنوار و صحيفه سجاديه و ... همه ازش خوب حرف مي زنيم اما در عمل چيز زيادي مشاهده مي شود. اصلا تازگي ها همه فقط خوب حرف مي زنند كه كمي تازگي ترها بعضي ها فقط حرف مي زنند و «خوب» هم بلد نيستند حرف بزنند!
ليلا باقري

[ شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٧:٥۱ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک