دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ


در اين اضطراب بود كه چگونه با مادر خداحافظي كند و او را تنها بگذارد و برود. مي دانست شايد برگشتي در كار نباشد و اين، اولين و آخرين خداحافظي او باشد. به مادر نگاه كرد كه سيني آب و قرآن در دست داشت و به تماشاي او ايستاده بود. سعي كرد آخرين جمله هاي مادر را حدس بزند؛ «مواظب خودت باش پسرم»، «ايشالا جنگ زود تموم شه برگردي خونه»، «زود به زود زنگ بزن»، «هر وقت شد مرخصي بگير يه چند روزي بيا اينجا» ... از زير قرآن كه رد شد، برگشت سمت مادر و خداحافظي كرد. مادر گفت: خداحافظ. سلام من رو به حضرت زهرا برسون!
(برداشتي از خاطره شفاهي يك مادر شهيد)

[ دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥٥ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک