دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

روز اوّلي كه با هم رفتيم پارك قدم بزنيم، تو راهت را كج كردي طرف برگهايي كه از ترس باد، خشك و تلنبار شده بودند يك طرف راه. محكم پايت را مي كوبيدي روي برگها كه از خش خش آن لذت ببري. گفتم: «نكن! چ ندشم مي شه». بلند گفتم. جوري كه صدايم لاي خش خش برگها گم نشود. بلندتر داد زدي: «مي شنوي صداشو چقدر قشنگه؟!» و خنديدي. دنبالت نيامدم. نشستم روي نيمكت. آمدي كنارم نشستي بي آنكه بفهمم.
پرسيدي: «چته؟» و تا شب همين را تكرار كردي تا به من بفهماني كه حالم برايت مهم است.
گفتم: « پاييز ديوونه ام مي كنه».
يك سال زندگي مشترك، فرصت مناسبي بود كه بفهمي من يك آدم عصبي و خود خواه نيستم كه در پاييز حالي به حالي مي شود. كه در بهار ذوق ادبيش شكوفه مي كند. در تابستان به ياد محبت بي دريغت زندگي مي كند و در زمستان فقط با تو گرم مي گيرد. بايد مي فهميدي كه پاييز ديوانه ام مي كند. طوري كه تو يكريز سوال كني: «چته؟»
باور نمي كني نكن ولي هر برگي كه مي خواهد از شاخه جدا شود مثل اين است كه پوست مرا مي كنند. همين طور كه بين زمين و آسمان مي رقصد و چرخ زنان مي آيد پايين، انگار از يك بلندي پرت شده ام ته دره وقتي مي افتد زمين، من دردم مي گيرد. وقتي زير پاي تو و بقيه آدم ها خرد مي شود و خش خش مي كند، صداي خردشدن استخوان هايم را مي شنوم. همه اينها كه براي تو لذت بخش است، براي من يك كابوس است يك كابوس زنده كه هر لحظه تكرار
مي شود. سه ماه تمام. باز بگو چرا بهانه گير مي شوم اين وقت سال. نيستم، نبودم. پدرم هم نبود. باور كن نبود. پاييز به آن حال و روزش انداخت. كسي هم واقعاً نفهميد دردش چيست. غير از من. چون اين درد را از او به ارث برده ام. درد من، اگر هم مثل پدرم نباشد، چيزي است شبيه همان.

[ سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک