دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ


از وقتی که آمده بود، یک جفت پوتین تحویل گرفته بود و ماهها در پاهایش جان می داد. چند جای پوتین پاره شده بود. وصله خور هم نبود. گل از درزها، پاهایش را لمس می کرد.
اجباراً پابرهنه در گل و شل راه می رفت. اما پوتین تازه تحویل نمی گرفت.
-
سعیدخان چرا دست از این کفشهای میرزانوروز برنمی داری؟
-
چرا به موزه لوور فرانسه ندادی!
-
موزه مسکو قیمت بهتری پیشنهاد داده!
-
اشتباه نکنید، آقایون موزه ملی خودمان از همه بهتره.
می خندید و سر تکان می داد. چندشب آخر پتوی زیرش را به دوستانش داده بود. روی زمین سفت می خوابید.
-
یک ذره این خاک را به پر قوی فردوس زمینیان هم نمی دهم.
با همان پوتین ها درشب عملیات به دیدار خالقش شتافت.

 

[ یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٦:۳۳ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک