دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

می گفت صبحها برا بچه های یکی از دبستان های پایین شهر ساندویچ نون پنیر درست می کردیم واونارو تو سبد میچیدیم وبه مدیر مدرسه تحویل می دادیم یک روز که برا گرفتن سبدهای خالی رفته بودم مدیر مدرسه گفت فلانی یه مطلب هست که منو خیلی اذیت میکنه می خوام بهت بگم گفتم بفرمایید گفت: چند روزی است که صبحانه هایی که می آورید رو بین بچه توزیع می کردم دیدم یکی هست که ساندویچ شو نمی خوره ومیزاره تو پلاستیکی که بعنوان کیف میاره مدرسه گفتم  پسرجان چرا صبحانتو نمی خوری شایدم قبلا صبحانه می خوری ومیای مدرسه دیدم شروع کرد به گریه من که ازسئوالم قصدی نداشتم با مهربانی پرسیدم چی شده گفت آقا ما تو خونه نون خالی هم نداریم من ودوتا خواهرام این ساندویچ و قسمت می کنیم وباهم می خوریم آره از اون روز انگار دنیا روسرم خراب شده  بیشتر که تحقیق کردم دیدم این بچه پدر ش و تویه سانحه از دست داده ومادرشم ازنظر روانی وضع خوبی نداره ....بله عزیز خواننده این دل نوشته ای بود ازیکی دوستان خیرم ...

[ جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧ ] [ ٩:٥٦ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک