دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

باباجان! نمي دانم هم اكنون كه سربريده ات را در مقابل خود مي بينم توان ادامه زندگي را دارم يا نه؟ من همان دختر سه ساله ات هستم كه زماني دست در دستان گرم تو داشتم و در كوچه هاي مدينه همان كوچه هايي كه جدم رسول الله(ص) هم روزگاري در آن قدم مي گذاشت، قدم مي گذاشتم. بابا، زماني باباي مهربان يتيمان بودي ولي حالا در اين صحرايي كه بوي خون تمام آن را پركرده است هيچ كس نيست كه دست نوازش بر سر يتيمت بكشد و آبي به لب هاي تشنه ام برساند، با اينكه سه سال دارم تمام موهايم از غصه دوريت همچون برف سفيد شده است. باباي خوبم، زماني در خيمه ها صداي دلنشين و زيباي اصغر، سكوت شب را مي شكست ولي حال سينه كوچكم كه از ضرب تازيانه و دست هاي بزرگ قاتلينت سياه شده است، از سكوت طاقت فرساي خيمه به تنگ آمده است. خودت ديدي كه چگونه اصغرت همچون گلي بر روي دستانت پرپر شد و چگونه عمويم عباس مظلومانه جان سپرد.
احساس نزديكي به خدا و تو اي پدر عزيزم لحظه به لحظه در دلم غوغا مي كند، با شنيدن صداي دشمن، همچون خيمه هايمان، خيمه هاي دلم مي سوزد و زماني كه سر بر زانوهاي عمه ام زينب مي گذارم خاموش مي شود. حسين جان باباي خوبم، ديگر، كوله بار سفر را بسته ام تا كه بيايي و مرا به خود به نزد مادرمان زهرا(س) ببري
!

[ شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک