دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

خورشيد خودش را ازپشت خانه هاي كوتاه و كوتاه تر شهر بالا مي كشد. شهر، نام تازه اي براي روستاي ماست.
و مردم چه غريبانه رنگ عوض مي كنند؛ از پشت هر اسمي و رسمي ...با اينكه هنوز كوچه ها بوي خاك مي دهند و خانه ها بوي نان.
من كفش هاي قرمز ندارم.
من مو هاي رنگي ندارم.
من حتي از آن عروسك هاي شهري كه بوي خوش مي دهد، هم ندارم.
من دختر كد خدا هم نيستم.
اما
پيراهني دارم سفيد؛ با شكوفه هاي كوچك سرخ...
مادرم از پشت هر واژه كوچك و بزرگي كه به لب مي آورد، دعايي مي خواند...
خيال مي كنم، اگر خانه مان مثل همين دو روز پيش سقف نداشت...آنوقت حالا...همين حالا كه باران مي بارد، قطره هاي باران روي نمناكي دعاهايمان مي ريخت و شفافشان مي كرد.
آخر مي گويند: خدا دعا هايمان را دوست دارد؛ دعاهاي خيس...نمناك...شفاف...

نيلوفر حيدري، تهران

[ سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک