دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

اهل سياست بر اين گمان، دل خوش مي دارند كه لابد آدم هاي مهمي هستند، چون هميشه صفحات اول نشريات و عنوان مهمترين خبرها از آن ايشان است. اهل سياست با تيترهاي درشت زاده مي شوند و در همان جا مطرح مي شوند و مي بالند و حتي پس از مرگ آگهي ترحيم ايشان نيز افزون بر خبر مرگشان در صفحات اول چاپ مي شود.
طنزنويسان اما، در صفحات مياني، يا پاياني ظهور مي كنند و با نخستين خطاي قلم، از بين مي روند؛ بي آن كه خبر مرگشان جايي منتشر شود. آن ها درواقع نمي ميرند، بلكه ناگزير مي شوند به كارهاي آبرومندتر و مطمئن تري بپردازند، مثل ويراستاري و صفحه بندي و از اين قبيل. با آن كه اهل سياست خود را مهم مي پندارند، اما از شگفتي ها اين است كه به طنزپردازان، اين ساكنان بي پناه صفحات مياني مطبوعات توجه خاصي دارند. غالبا از طنزپرداز توقع دارند كه در لشكركشي ها و يارگيري هاي سياسي در صف مقدم باشد و مانند تك تيرانداز، رقيبان را آماج طنز و هجو و استهزا قرار دهد و هنر طنزنويسي خويش را به گونه اي به كار گيرد كه خوانندگان مطالب او، نه تنها به حرف ها و انديشه ها و مواضع سياسي رقيب ريشخند بزنند، بلكه مواضع شخصي و حتي مواضع اندام رقيبان! دستمايه تمسخر مردم شود.
طنزپرداز گاهي جوگير مي شود و به مواجبي ناچيز خرسند مي شود و به ميدان درمي آيد و تاخت و تاز مي كند و مي خندد و مي خنداند و در ميان عوام، اقبال مي يابد. تا آن كه آتش رقابت اهل سياست فرو مي نشيند و توافق ها حاصل مي شود و هنگام تقسيم غنايم و تبادل دستاوردها مي رسد. در اين ميان البته طنزپرداز نه تنها سهمي ندارد، بلكه اغلب به عنوان يكي از امتيازات، به حريف واگذار مي شود تا درس عبرتي باشد براي ديگران!
در چنين معركه اي البته طنزپرداز، در جايگاهي نيست كه بتواند به تشخيص خود عمل كند. اصلا اهل سياست چون خود را خيلي مهم مي پندارند، هيچ كس ديگري را صاحب تشخيص و تحليل نمي دانند، طنزپرداز هم به طريق اولي فقط بايد سرش را پايين بيندازد و دهانش را ببندد و گوش هايش را تيز كند و ببيند بزرگان اهل تميز در اين سو و آن سوي ميدان چه مي گويند و چه ها مي پسندند و چه را خوش مي دارند و او همان پسند ايشان را دستمايه كند تا لبخندي نوشين بر لب اين طرفي ها بنشاند و البته زهرخندي هم بر لب آن طرفي ها كه در كمين مي مانند تا پس از فروخفتن غبار معركه به حسابش برسند.
باري طنزنويس به اقتضاي هوشمندي و دريافت خاص از رخدادها و سخن ها و اطوار مردمان، بسيار چيزها را مي بيند كه ديگران از آن غافلند و بسيار نكته ها را درمي يابد كه براي ديگران بي اهميت جلوه مي كند. همچنين كسي كه اهل طنز است، گاهي در جدي ترين لحظه ها، نمي تواند جلوي خنده اش را بگيرد و با همه خودداري و احتياط، خنده از قلبش بيرون مي پرد و در ميان نمايش پرابهت و سخنراني رسمي و اعلام مواضع قاطع و اتمام حجت شديد، موش مي دواند و همگان را به خنده مبتلا مي كند و به ياد انسان مي آورد كه دنيا و آن چه در آن است، آن مايه ارج و جديت ندارد كه اين همه خشم و اخم و بداخلاقي بر انسان تحميل كند.
اما در هنگامه هايي كه اهل سياست با كسي شوخي ندارد كه بنشيند و صبر پيش گيرد و نيشخند و كنايه هاي طنزنويس را تاب بياورد. همان گونه كه طنزپرداز ذره بين در دست در كوچه و خيابان در جست وجوي نكته هايي براي خنده سازي است، لابد يك نفر هم هست كه ذره بين در دست نوشته هاي او را بخواند تا رگه هاي توطئه و تشويش و اهانت و نشر اكاذيب و هزار جور گناه نابخشودني ديگر را در آن بيابد و نگذارد كه رقيبان، خنده و طنز را دستاويز تضعيف و بلكه تمسخر مواضع عمومي و خصوصي و اختصاصي دوستان عزيزتر از جان كنند.
در پندار اهل سياست، ساكنان تيترهاي درشت و عناوين مهم خبري درواقع اهالي مدينه فاضله اند، چندان كه غايت آمال اهل سياست راه يافتن به صفحات اول نشريات و تيترهاي اصلي است.
بر همين پندار است كه او، خود را و اهالي آن صفحات را جامع كمالات و فضايل مي داند. اين است كه اشارات و كنايات و لبخندهاي طنزپرداز را غيرطبيعي مي پندارد و از خود مي پرسد چگونه اين همه كمالات و فضايل و محاسن، از چشم طنزپرداز دور مانده است و او با بي پروايي مي خواهد كه بر دامن كبريايي دوستان ما گرد بنشاند؟
پاسخ روشن است؛ توطئه طراحي شده رقيب، طنزپرداز را گرفتار ساخته، چشم حقيقت بين او را بسته و او حرمت ساكنان سرزمين تيترهاي درشت را شكسته است.
اما اصل قضيه اين است كه طنزپرداز بر فرازي ايستاده كه دگرگوني جهان را، بي اعتباري مناصب و اندوخته ها را و ناپايداري دوستي ها و دشمني ها را به خوبي مي بيند و درمي يابد و مي خواهد كه ديگران را نيز در اين يافته هاي شگفت انگيز و هراس آور، اما به غايت مضحك و خنده دار سهيم كند.
اصل قضيه اين است كه او نه مي خواهد و نه مي تواند جدال ها و ستيزها و تيترها و عناوين را جدي بگيرد، چندان كه در اين سو و آن سوي معركه ها گاه از شادي و گاه از خشم جست و خيز كند و براي غلبه يكي بر ديگري پاي كوبان و دست افشان شود.
طنزپرداز مي داند كه در معركه دنيا، همگان مغلوب زمان و دگرگوني روزگارند و انسان كه زاده عالم جان است، در اين تبعيدگاه محصور و محدود و ناپايدار، هيچ بهانه اي براي ماندن و دل بستن و خويشاوندي ندارد، مگر آن كه بر بلنداي مناعت و بزرگواري بايستد و بر افسانه شگفت زندگي، خنده حكيمانه بزند:
خندمين تر از تو هيچ افسانه نيست
بر لب گور خراب خود بايست
(مولانا ) - منبع : هفته نامه پنجره

[ سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک