دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

سربالایی را آرام آرام بالا می آمد، هر چند قدم می ایستاد، نفسی تازه می کرد، چادرش را مثل بادبزن تکان می داد تا کمی خنک شود و دوباره راه می افتاد.
ظهر تیر ماه بود و انگار از آسمان آتش می بارید و پیرزن، انگار که مجبورش کرده باشند، داشت دامنه کوه را بالا می آمد.
چند هفته ای می شد که 5 شهید گمنام را آورده بودند و روی کوه خاکشان کرده بودند و پیرزن برای بار اول بود که اینجا می آمد. به سر مزارها که رسید، کنار نزدیک ترینشان نشست و سر زانوهایش را مالید. هیچ کس آن طرف ها نبود و پیرزن برای خودش حرف می زد: «ننه، نمی دونم چرا فکر ما پیرا نیستن، شماهارو میارن این بالاها پله هم نمی ذارن تا راحت بیایم بالا، اصغرم گفت بیام پیشتون، می شناسینش که؟ گفت اون که هم سن خودشه، منم سواد ندارم از روی این سنگ ها بخونم چند سالتونه، بلندبلند می گم همه تون بشنفین.»
بغضش را خورد، همانطور که نشسته بود نگاهی به هر پنج تا قبر کرد، چادرش را از روی سرش برداشت و با لبه آن خاک های درون حرف«ر» اسم «روح الله» را از روی اولین قبر پاک کرد و این بار مانند بچه هایی که بغض می کنند وحرف می زنند شروع کرد به حرف زدن: «اصغر رو که فرستادم جبهه، باباش بود، بعد از تصادف خونه نشین شده بود، کار بیرون از دستش برنمی اومد، کمک خونه می کرد، عالیه رو نگه می داشت، همسایه ها هم بودند، کمک می کردند منم می رفتم لباس می شستم، می چرخید زندگی مون، بد نبود. اصغر که دیگه برنگشت، باباش بعد دو سال از غصه دق کرد. من موندم و عالیه 5 ساله. از اون به بعد که می خواستم برم لباس بشورم، عالیه رو هم با خودم می بردم، بچه ام با همون دست های کوچولوش جورابارو می شست، بمیرم براش... آره پسرم، با یه جون کندنی بزرگش کردم دخترم رو. الآن بیست و پنج سالش شده.»
چند تار مو را از گوشه مقنعه اش بیرون کشید و آن ها را تا جلوی چشمانش جلو آورد، سفید شده بودند. قول و قرارش را فراموش کرد و آهسته آهی کشید و گفت: «بیست سال از جنگ گذشت، چقدر زود.»
بطری آب معدنی را که از پایین کوه خریده بود از کیفش درآورد، جرعه ای نوشید خیلی گرم شده بود و بدتر عطشش را بیش تر کرد. دوباره با صدایی که هر پنج نفرشان بشنوند ادامه داد: تو این بیست سال راحله خانم مرد و وقتی پسرش رو 8 سال پیش برگردوندن نبود ببینه، بیچاره، روزای اول که اصغرم رفته بود میومد خونه مون و دلداریم می داد. دو هفته نکشید که گفتن پسر اونم شهید شده جفتمون کلی چشم انتظاری کشیدیم تا بچه هامون برگردند اما اون مرد و برگشتن بچه اش رو ندید، منم می میرم اما بچه ام هیچ وقت برنمی گرده. خودش بهم گفت هیچ وقت بر نمی گرده. روز آخری که داشت می رفت، عالیه رو که بوسید اومد پیش من و گفت: «سیر نگام کن ننه، دیگه نمی بینیم، هیچ وقت» من خنده ام گرفته بود، آخه بهم می گفت تو آشپزخونه لشگره، بهش گفتم آشپزها که چیزیشون نمی شه. اصغرم خندید، دستم رو بوسید و رفت. وقتی بهم گفتن تو اروند شهید شده، بهشون گفتم اشتباه می کنین، آشپز و چه به اروند. اون موقع بود که فهمیدم فرمانده گروهان بوده، نه آشپز. ننه، من بچه خودم رو هم نشناخته بودم، چه برسه شماهارو.»
گوشه چادر را که همان طور بی محابا توی حرف «ر» بالا و پایین می رفت و خاکی شده بود را به چشمش کشید تا قطره اشکی را که در شرف افتادن بود پاک کند. خاک روی چادر چشمش را سوزاند، چادر را انداخت و با پشت دست، چشمانش را مالید. لبخندی زد و گفت:«خاکتون هم سرمه چشام شد، سرمه خوبیه، فقط یکم می سوزونه. خب، داشتم می گفتم ننه؛ عالیه ماشاءالله خیلی خوب بر و رویی داره، خواستگارم زیاد داره. هر چی خواستگار میومد رد می کرد، می گفت می خوام درس بخونم، تا درسم تموم نشه شوهر نمی کنم. هر چی بهش گفتم خوبیت نداره دختر زیاد تو خونه بمونه، مردم پشت سرش حرف می زنن، می گن حتما عیبی، علتی چیزی داره که شوهر نمی کنه، به خرجش نرفت. می گفت:«مگه کم سر دانشگاه بهم چیز گفتن، بذار بازم بگن.» راست می گفت بیچاره، با اینکه درسش خوب بود و همه اش شاگرد اول بود اما وقتی تو کنکور رتبه خوب آورد همه گفتن:«کار شاقی نکرده، سهمیه داشته» بیچاره چقدر شبا گریه می کرد. آخرش گفت دانشگاه نمی رم. حالا نوبت من بود که گریه کنم. آخرش حاج آقا سماواتی روحانی محلمون که خودشم تو جنگ بوده رو آوردم پیش عالیه تا باهاش حرف بزنه بلکه راضی بشه. حاج آقا بالاخره راضیش کرد. شب ثبت نام که فرداش قرار بود با هم بریم دانشگاه بهم گفت:«به جون داداش اصغرم اونجام شاگرد اول می شم تا کسی نتونه چیزی بگه.» همیشه می گه «به جون داداش اصغرم» انگار نه انگار که داداشش رفته بیش تر از من چشم انتظاریش رو می کشه. هی میگه:«مطمئنم که برمی گرده.»
جیک جیک گنجشک، که دیگر شبیه جیغ زدن شده بود، حرف های پیرزن را برید. گنجشک مقابل پیرزن ایستاده بود و همینطور جیک جیک می کرد. پیرزن بطری آب معدنی را از کنار دستش برداشت و با دست لرزانش درب بطری را از آب لبریز کرد و جلوی صورت گنجشک گرفت، گنجشک جهشی به عقب زد و پیرزن درب پر آب بطری را زمین گذاشت. از کیفش یک مشت گندمی که نذر امام زاده کرده بود را برداشت و جلوی گنجشک ریخت. و دوباره رو به پنج شهید کرد و ادامه داد:«آره ننه. درسش بالاخره تموم شده. یعنی داره تموم می شه. اما یه خواستگار خوب براش اومده. پسر گلیه. عالیه هم خاطرش رو می خواد. با پسره تو دانشگاه آشنا شدن. اسمش رضاست؛ پسر شهیده. فقط دو سال از عالیه بزرگتره اما خیلی از موهاش سفید شده. همون شبی که شما رو آوردن اینجا، مادرش اومد خونه مون برا خواستگاری. می گفت بالای رضا هم هنوز برنگشته. همه چی خوب بود فقط بحث جهاز بود که حل شد، اولش می خواستم بیام اینجا ازتون بخوام پول جهاز رو جور کنید که اصغر اومد به خوابم. گفت:«چهاز جور می شه، اما یه سری هم به مهمونای جدیدت بزن. ضرر نداره.» خدا شاهده صب هنوز ناشتایی نخورده بودم که تلفن زنگ زد. اقدس خانم بود، گفت قرعه کشی برنده شدی. ظهرم رفتم بنیاد درخواست وام دادم، گفتن تا هفته بعد وام حاضره. جور شد خدا رو شکر. دو روز بعدشم رسما اومدن خواستگاری، عالیه هم قبول کرد و همون شب حاج آقا سماواتی اومد، عقد کردند. بیچاره دخترم موقع عقد داشت گریه می کرد. عکس داداش و باباش رو گرفته بود جلو چشاش و همینطور گریه می کرد. رضا هم گریه اش گرفته بود، بیچاره. میگن شگون نداره موقع عقد گریه کنی اما مطمئنم گریه این دفعه خیلی هم خوش یمن می شه.»
دو تا گنجشک دیگر هم آمده بودند روی زمین و از گندم ها می خوردند. پیرزن نگاهی به آن ها کرد، روسری اش را درست کرد و از جایش بلند شد. چادرش را انداخت روی سرش و دوباره به پنج آرامگاه نگاه کرد و این بار با صدایی بلندتر گفت:«اومدم اینجا تا هم یکم درد و دل کرده باشم، هم اصغرم نگه یواشکی کارا رو کردین. به اصغرم بگین همیشه به یادتیم، آخه هر چی داریم از شما داریم. بهش بگین... نه نمی خواد، خودش می دونه دوسش داریم. ببخشین سرتون درد گرفت، من دیگه باید برم، هم باید گندم ها رو ببرم امامزاده، هم برا شب که قراره رضا بیاد خونمون، کمک عالیه کنم یه شام خوب درست کنه. راستی بابت جهیزیه هم دستتون درد نکنه، می دونم کار شما بوده.»
پیرزن با چادر خاکی داشت از کوه پایین می رفت؛ ابر سایه ای شده بود روی سر پیرزن. گنجشک ها هنوز داشتند به زمین نوک می زدند و کمی آنطرف تر، سه نفر داشتند به پدر داماد و برادر عروس تبریک می گفتند.
محمد حیدری. 16 ساله. قم

[ چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک