دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

من یک مأمور امنیتی هستم که از قضا برای تأمین امنیت مسابقه نهایی انتخاب شدم، اما زیاد خوشحال نیستم. فکرش را بکنید ! در نزدیک ترین موقعیت به بزرگترین رویداد ورزشی جهان نشسته باشید و نتوانید بازی را ببینید. باید صندلی خود را برگردانید، پشت به زمین و رو به تماشاگران بنشینید تا حرکات آنها را رصد کنید. اگر خیلی خوش شانس باشی در زاویه ای قرار می گیری که می توانی هر از چند گاهی به صفحه نمایشگر ورزشگاه نگاه کنی و در جریان مسابقه باشی. من یک مأمور امنیتی هستم و امشب نوبت من است تا بر خلاف همه که بازی را تماشا می کنند، من مردم را تماشا کنم و حالا می خواهم بازی نهایی جام جهانی 2010 آفریقای جنوبی را برایتان گزارش کنم. این بار بازی را از نگاه کسی ببینید که تا آخرین دقیقه زمین بازی را ندید.
همهمه تماشاگران گوش را کر می کند و نمی گذارد صدا به صدا برسد. به محض شروع بازی صدای شیپورهای ووووزلا به صدای سوت داور می چسبد و تا آخر باید با همین صدا سر کنیم. روند بازی را می شود از صورت هواداران خواند؛ از دهان باز تماشاگران هلندی می توان فهمید که اسپانیا صاحب موقعیت شده و از آه طرفداران اسپانیا می فهمی که توپ را از دست دادند. اینجا چهره ها با تو حرف می زنند.
من آنجا بودم و خیل جمعیت اروپائیان حاضر در ورزشگاه را دیدم. اینجا، آفریقا، در ژوهانسبورگ، محفل بزمی بود برای کسانی که روزگاری سرزمینمان را غارت می کردند و رنگ پوستشان را به رخمان می کشیدند. من در ورزشگاه بودم اما انگار بیرون را تماشا می کردم که پشت این درب های بسته مردمان قاره سیاه، هم نژادهای من، زیر سقف آسمان خوابیده اند و به این فکر می کنند که فردا روز دیگری خواهد بود برای مبارزه، مبارزه با فقر، با گرسنگی، با مرگ...
من خنده های هواداران هلند را در کشاکش بازی دیدم اما یاد گریه های 85هزار کودک یتیمی افتادم که والدینشان قربانی ایدز در نامیبیا شده بودند. من سران اروپایی را در جایگاه ویژه تماشاگران دیدم که با خیال راحت نوشیدنی می خوردند و گپ می زدند اما حواسم به مردم گرسنه زیمبابوه بود، به مردم موزامبیک که چشم به آسمان دوخته اند تا برایشان غذا و دارو ببارد از بالگردهای سازمان ملل. سرزمینشان زیاد دور نیست، نامیبیا، زیمبابوه، موزامبیک، همگی همسایه اند. آقای کاسیاس! من گریه های شوق شما را از نمایشگر ورزشگاه دیدم اما بیشتر از آن، تحت تأثیر اشک و اندوه آوارگان سودان قرار گرفتم که هنوز در تب دارفور می سوزند. دیگوی بزرگ! جای تو خالی، تا باز هم با دست دروازه امپراطوری استعمار را باز کنی. کمی آن طرف تر در دست طرفداران هلند پرچم اسرائیل را دیدم و باور کنید ناخود آگاه به یاد کشتی های آزادی افتادم، یاد محاصره، یاد درد، رنج، غزه.
اینجا پر از شور و شادی است اما چه فایده! مگر تک ستاره حک شده روی پیراهن ماتادور ها برای کودکان فلسطینی پدر می شود؟! مگر این آتش بازی های هفت رنگ شکم جوانان اتیوپی را سیر می کند؟! مردم ماداگاسکار مانده اند چگونه هفتاد درصد جمعیت زیر خط فقر خود را سامان دهند اما اینجا ملکه سوفیا مردد مانده که 600 هزار یورو، برای پاداش ملی پوشانش کافی است یا نه !
من آنجا بودم. در قلب بزرگترین رویداد ورزشی جهان، ورزشگاه ساکرسیتی. اما کاش قدرتی داشتم تا چشمان خیره جهانیان را از این ورزشگاه 95 هزار نفری جدا کنم و به یک زمین هفت میلیارد نفری، پر از کودکان گرسنه و غارت زده بچسبانم؛ اما حیف که من یک مأمور امنیتی هستم. باید اینجا بنشینم و چشم به تماشاگران بدوزم تا دوباره مردمان قاره استعمار کسی را غارت نکنند!
و شما فکر نکنید که جام جهانی تمام شده، جام ملت های هر قاره و دوباره جام جهانی و المپیک و مسابقات زمستانی و...در راه است؛ تا بوده همین بوده و تا باشد گویا قرار است همین باشد...خواستم این را بنویسم تا نگویید که دیر شده بود؛ من حواسم به زمان هست که ظاهرا دارد به نفع سلطه گران پیش می رود...
آمار داده شده برگرفته از سایت رسمی
( United Nations World Food Programme WFP می باشد.

[ سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک