دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

شهدا! بیایید...

شهدا! ای کشته شدگان راه خدا!
بیاید این جامانده را با خود ببرید. بیایید ای مهربانان! ای نازنینان! بیاید دست ما را بگیرید. قبول! دست هایمان کثیف شده است. چرک و سیاه شده است. اما هنوز تهش را که نگاه می کنی یک جاهای امیدی دارد. همان جاها که یکهو دلمان برای شما تنگ شده و... همه جایش سیاه است جز آنجا که با نور شما روشن شده. شهدا! کجایید ای شهیدان خدایی، بلا جویان دشت کرب و بلایی؟ کجایید شهدا؟ دلمان برایتان تنگ شده.
حاج همت!
کجایی؟ دلمان تنگ شده. بیا می خواهیم یک دل سیر نگاه کنیم صورت نورانی ات را، چشم های بی نهایت زیبایت را. بیا حاج همت؛ دلمان برای آن همت بلندت تنگ شده. همچو تو با همتی کم پیدا می شود. البته از همان اول هم معلوم بود این دنیای قلیل کوچک است برای افق چشم های قشنگ تو. چشم های تو خیلی قشنگ بود. طاقت زشتی های دنیای ما را نداشت. خدا هم می خواست چشم های تو فقط به جمال خوبان روشن باشد. تو را برد پیش خودش. پیش خود خودش.
حاج همت!
تو از آن بالا دستت بازتر است. کاری بکن برای ما. دلشکسته گانیم. به هر دری زدیم و باز نکردند. پشت در آخر که رسیدیم گفتند: ما خود هرچه داریم از شهیدان داریم. برو در خانه شهیدان بزن. حاج همت جان! ما لیاقت نداریم برویم در خانه آقا علی (علیه السلام) را بزنیم. آقا البته خودش بی آن که چیزی بگوییم بهترین چیزها را به این گدایان داده. ولی راستش با این همه گناه رویمان نمی شود برویم در خانه علی (علیه السلام) را بزنیم. شما باید دستمان را بگیرید؛ ببرید آنجا. رویمان نمی شود توی جمال آقا نگاه کنیم؛ رویمان نمی شود کلامی بگوییم به بهترین خلق خدا. شما یکم دست ما را بگیرید. اصلا ما آدرس خانه آقا را گم کرده ایم. نمی دانیم پل صراط کدام طرفی است.
شهدا! شما را به خدا دست ما را بگیرید. شما ای نورچشمی های خدا! خوشا به حالتان. شما را به خدا به خاطر شکر نعمت شهادت دست ما را بگیرید و ببرید یک سر آسمان. این دل زمینی شده و یادش رفته آسمان یعنی چه. یادش رفته آسمان اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم را چگونه باید طی کرد. یادش رفته قضایای معراج را. بیایید شما را به خدا ای شهیدان راه خدا دست های ما را بگیرید و با خود ببرید.
این دل های سیاه ما را یک دستی بکشید تا سفید بشود. این روی سیاه ما را یک دست بکشید نورانی بشویم به برکت دست شما. شما یار دیده اید؛ شما را به خدا به خاطر یار، آن یوسف لیلایی، آن عشق زلیخایی یک نظری به ما بکنید. دلمان تنگ شده برای خدا. ما یادمان رفته خدا را، یادمان رفته شما را، حواسمان پرت شده. حواسمان رفته به متاع قلیل و فراموش کرده ایم خلق عظیم پیامبر (علیه السلام) را.
شما را به خدا یادمان بیاورید خلق عظیم پیامبر را. شما را به خدا یادمان بیاورید عشق خدا را، رحمت پیامبر را مناجات علی را، کرامت حسن را، آقایی حسین را (علیهم السلام). یادمان بیاورید که قرار بود آدم باشیم مثل بابایمان آدم. قرار بود بهتر از فرشته ها شویم مثل بابایمان علی (علیه السلام). ما یکهو یک نگاه به خودمان کردیم دیدم بابایمان را وسط متاع قلیل گم کرده ایم. بابای بزرگمان را گم کرده ایم. بعد دلمان تنگ شده برای بابا. زده ایم زیر گریه و آمدیم پیش شما تا آدرس بابا را بدهید. ما دلمان می خواهد دستمان را بدهیم دست بابا. دلمان برای دست های مهربان بابا تنگ شده. شهدا! آمده ایم پیش شما تا ستاره هایمان باشید.
با شما ستاره ها می شود راه را پیدا کرد. این را حضرت ماه ما فرموده. حضرت ماه ما که در این ظلمت دل ها تنها امیدمان اوست. تنها امیدمان دل پاک او و قلب نازنین اوست. شهدا بیایید! بیایید و دل های پاکتان را نشان مان بدهید شاید دل ما هم... دل ما هم به خاک پای علی (علیه السلام) راه پیدا کرد. شما ستاره های مایید. ما با شما راه خدا را پیدا می کنیم. راه خدا را. شهدا! بیایید.
شهید نازنین شهید بابایی!
بیا و بابای ما باش. بیا و نگذار دست های التماسمان خالی برگردند. بیا تو خوب راه های آسمان را می شناسی. بیا و یاد ما هم بده تا یکم آسمانی بشویم. عباس جان! بیا و یادمان بده راه وفا را. ما دلمان برای از خودگذشتگی های تو، برای آن چهره مظلومت، برای آن صلابت بی بدیلت، برای رشادت بی پایانت تنگ شده. شهدای باکری! آقا مهدی، آقا حمید، آقا علی، بیایید و با آن فکرهای بکرتان یه راهی برای این جا مانده ها پیدا کنید. بیاید این رفقای خدا! بیایید که بدجوری چشم انتظار یک نگاه شماییم. نگاه رفقای خداست و این دست های التماس ما و چشم های به انتظار نشسته مان.
یک چند روزی بود که این دل بغض کرده بود. نوازش دست های نازنین شما شهدا عقده این دل را باز کرد و اشک دل را از میان صفحه جاری ساخت. قربان معرفتتان. شما خیلی آدم های خوبی بودید. به یاد کودکی هایم این جمله را گفتم. من دلم برای صداقت کودکانه ام تنگ شده. دلم برای دروغ های صادقانه تنگ شده. دلم برای دل پاک تنگ شده. برای بی شیله پیله بودن. برای عرفان. برای عشق. برای همه خوبی ها... چه به موقع آمدید و گره این دل با دست های شفابخشتان باز کردید. همان دست ها که با آن زیبایی خدا را لمس کرده اید. همان دست ها که با آن دست ما را هر روز و هر لحظه می گیرید و ما حواسمان نیست. همان دست های مهربان، همان دست های خدا...
نجمه پرنیان/ جهرم

[ شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک