دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ


قلم را برداشت و مشغول نوشتن شد، اما هر چه فکر کرد نتوانست، انگار هرچه بیشتر می نوشت بیشتر سرگردان می شد.
دلش شور می زد، حواسش پرت بود، دلش شور پدر را می زد. پدری که خیلی وقت پیش وقتی که خیلی کوچک بود، رفته بود و دیگر در خانه نبود و دخترک در زوایای قاب عکس پدر با همان لبخند همیشگی زندگی می کرد. این بار نوشت بهتر از همیشه زیباتر. پراحساس تر، نوشت برای پدر: بابای گلم، سلام، ای که الآن آن بالا بالاهای آسمان روی ابرهای سفید و مخملی نشسته ای و من را می بینی سلام. باباجان ببین، ببین دختر کوچکت بزرگ شده و نوشتن آموخته دلم اندازه ستاره های آسمان برایت تنگ شده. باباجان کجایی؟ کجایی که دلم بهانه ات را می گیرد. کجایی؟ من هر روز به آسمان نگاه می کنم تا تو را ببینم ولی تو نیستی، رفته ای، شاید هم به سوی بهشت پرواز کرده ای، نمی دانم کاش تو را می دیدم. سالهاست با یک پلاک و یک چفیه خونی که از دوران جنگ برایم به یادگار گذاشته ای زندگی می کنم.. نوشت و نوشت تا خوابش برد، چه خواب شیرینی چقدر زیبا بود آن جا درون یک باغ قشنگ پدر را دید. با صدای بلند و کودکانه اش گفت: پدرجان پدر او را دید، دخترک را در آغوش کشید و دخترک در آغوش گرم پدر آرام گرفت. ناگهان پدر با دو فرشته زیبا پرواز کرد و رفت و دور شد، دخترک فریاد می زد و اشک می ریخت و می گفت: پدر جان نرو من را هم باخودت ببر بابای گلم نرو، من را تنها نگذار و همین طور به پدر التماس می کرد و در خواب گریه می کرد و التماس می کرد که پدر نرود. از خواب که بیدار شد جلوی چشمانش عکس زیبای پدر را دید، پدر هنوز به دخترک لبخند می زد.
الهه مطهری مقدم

[ شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک