دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

یوسفعلی میرشکاک

عصر ما، عصری است که نادانی دائر‌مدار هنر و حکمت و حکومت و سیاست و فرهنگ شده است و جوامع بشری از بیم مواجهه با دانایی و گرفتار آمدن به عواقب آن، ترجیح می‌دهند که روز به ‌روز بر شکوه نادانی بیفزایند و بی‌هنران را هرچه بیشتر ارج نهند تا مبادا هنر سر بردارد و آنان را به تفکر و تأمل فرابخواند. در این میانه هر‌گاه مردی سزاوار نام خود ظهور می‌کند از فرادست تا فرودست همه در برابر وی صف‌آرایی می‌کنند تا تنها بماند و در عسرت دست و پا بزند و بمیرد و شگفت‌آور اینکه این جانیان و تبهکاران پس از کشتن چهره‌های تابناک، برای آنان بساط گرامی‌داشت و تعزیت می‌گسترند و نام آنان را سرمایه تبلیغات می‌کنند و ... مبارزه با این جهل و بیداد عام میسر نیست، زیرا هیچ نادانی نمی‌خواهد جاهل بودن خود را بپذیرد و هیچ بیدادگری نمی‌خواهد به جور و ستم متهم باشد و همگان علی‌رغم آ‎نچه هستند جلوه می‌کنند، با چنین ریا و نفاقی آن‌هم بدین گستردگی چگونه می‌توان به مبارزه برخاست؟


از روزی که آموزش اجباری در جهان پا گرفت نادانی پشت سپر دانایی پنهان شد و نادانان توانستند با فریفتن طبقات فرودست، خود را به آنان دانا بنمایانند، طولی نکشید که رسانه‌های فراگیر نیز به خدمت این بزهکاری درآمدند و به گسترش نادانی و پرورش میان‌مایگی گماشته شدند اکنون در تمام جهان رسانه‌ها در خدمت عوام کالانعام هستند و جز سرگرم کردن آنها هیچ وظیفه‌ای برای خود نمی‌شناسند و در این عرصه جز اینکه مدام از ذوق و ذائقه عوام تغذیه کنند و نازل‌تر و متنزل‌تر شوند افقی فرا روی آنها نیست. بسنده است به برنامه‌های هر یک از رسانه‌های دیداری یا شنیداری یا نوشتاری در طول شبانه‌روز نظری بیندازیم تا از آینده بشریت یکسره مأیوس شویم. بیشترین چیزی که رسانه‌ها به خورد مخاطبان خود می‌دهند موسیقی است، آن هم موسیقی پاپ که روز‌به‌روز درجات بیشتری از سقوط و ابتذال را نشان می‌دهد، این موسیقی علناً موسیقی مردم ساقط و متنزلی است که هیچ بهره‌ای از وجوه گوناگون حیات نبرده و جز خوردن و خوابیدن و لذت بردن از تفریحات رسانه‌ای هیچ شأنی برای خود نمی‌شناسند. رسانه‌ها که در دست حکومتهای فاسد و نادان است برای کنترل این انبوه درهم فشرده جهل، روز‌به‌روز آنان را به درجات پایین‌تری از منزلت انسانی سوق می‌دهد و با ارائه کردن سرگرمیهای دلخواه آنان و مشغول نگه‌داشتن نیروی جوان این امواج بی‌هدف، به هدف اصلی خود که برپا نگه‌داشتن قائمه‌های تباهی حکومتهای فاسد است می‌رسد. در چنین جهانی از هیچ‌کس کاری برنمی‌آید و فقط می‌توان منتظر انفجار آخرالزمان و فروپاشی گسترده جوامع بود که وعده الهی است. اما انتظار فرساینده است، به‌ویژه برای اهل بینش که به مقصد آفرینش دل سپرده‌اند، دیگر اینکه در تمام شئون کارها در قبضه قدرت نادنان و غافلانی است که خود را وارث فرهنگ و تمدن شرق و غرب می‌انگارند و به جوال رفتن با چنین جانورانی از به سر بردن در لانه ماران جان‌گزاترست، اما هیچ کاری نمی‌توان کرد و باید با اینان به‌سر برد تا خورشید از مغرب برآید.

یکی دیگر از مصائب جوامع بشری این است که نادانی صورت بورکراتیک به خود گرفته و شأن اداری و حکومتی و قانونی یافته است. انصاف می‌دهید که مبارزه با نادانی قانونی عملاً غیر ممکن است. فی‌‌المثل در فلان اداره فلان جاهل مضاعف با استناد به قانونی که هیچ شأنی از شئون انسان در آن لحاظ نشده است، حکم به محکومیت بهمان ارباب رجوع می‌دهد، در اینجا می‌بینیم که قانون عملاً در خدمت جهل است زیرا توسط گروهی نادان نوشته شده است، اما اثبات همین نکته خود جرم است، پس چاره‌ای جز کنار آمدن با جهل و جور نیست. اما انسان آزاد با جهل و جور کنار نمی‌آید یا بهتر بگویم نمی‌تواند کنار بیاید. انسان آزاد کیست؟ کسی که فارغ از دیروز و امروز و فرد‌است. امروز را نفی می‌کند زیرا نسبت امروز با جهل و جور نسبتی است بدیهی که آن را عوام کالانعام هم تصدیق می‌کنند‌، در بند دیروز نیست، زیرا اندیشه دیروز را در خور انسان دیروزی می‌داند و بر آن است که دیروز ـ هرچه باشد ـ حق تعیین تکلیف برای امروز و به‌ویژه برای انسان آزاد ندارد، فردا نیز در افق انسان فرداست و در انسان آزاد تصرفی ندارد. انبیا و اولیا همه انسان آزاد بوده‌اند و هیچ یک با جهل و جور کنار نیامده‌اند، اما عصر ما عصر انبیا و اولیا نیست، عصر تاریک جهل و جور است، عصری که ظلمات در آن دائر‌مدار و نادانی قانون و ...

با جهل قانونی و جور بورکراتیک چگونه می‌توان درافتاد؟ تجربه فراگیر تفکر و هنر طی قرن اخیر ثابت کرده است که درافتادن با جهل و جوری که صورت اداری و قانونی به خود گرفته باشد، بسیار دشوار و غالباً بی‌حاصل است. یکی از راههای مبارزه با جهل و جور اداری و قانونی تصوّف است، یعنی بی‌اعتنایی محض به جهل و جور و به راه خود رفتن. این شیوه از مبارزه، نسخه‌ای است بسیار کهن که در تمدنهای مختلف قدرت خود را نشان داده و بارها حکومتهای فاسد و جهل و جور دائر و شایع را برانداخته است، اما در این عصر پناه بردن به تصوف دشوارست مگر برای کسی که واقعاً آزاد باشد و نه مفهوماً. تفاوت آزادی واقعی و آزادی مفهومی چیست؟
آزادی واقعی آنجاست که شخص هیچ‌گونه مسئولیتی در برابر هیچ نهاد یا شخص دیگری نداشته باشد. آزادی مفهومی اما آنجاست که شخص از درون قائل به آزادی محض انسان باشد، اما در بند و گرفتار مسئولیتهای اجتماعی و خانوادگی باشد. ممکن است گفته شود که در این صورت تمدن غرب عرصه مستعدتری برای پرورش صوفیان جدید است، این سخن درست است اما فرهنگ غرب راهب‌پرور است نه صوفی‌پرور، و راهب و صوفی دو راه می‌روند، راهب در برابر دیر و کلیسا مسئول است، اما صوفی در برابر هیچ نهادی چه رسمی و چه غیر رسمی، مسئول نیست و راه او به قلندری ختم می‌شود که فراغت از هر‌گونه تعهد است. فراموش نباید کرد که قائمه حکومتهای فاسد و جهل و جور شایع در آنها، غالباً با مسئولیت و تعهد تحکیم پیدا می‌کند و انقلابها آن‌گاه ظهور می‌کنند که صورت غالب جامعه از قید تعهد گذشته و مستعد کشتن و کشته شدن می‌شود و به عبارت دیگر تصوف تقویمی تشدید می‌شود.
تصوف تقویمی با تصوف تاریخی از حیث جوهر یکی است اما از حیث ظهور با آن متفاوت است. صوفی اصیل اصولاً با انقلاب و ضد انقلاب و نیک و بد زمانه بیگانه است و در هر شرایطی صوفی باقی می‌ماند و اعتنایی به جامعه ندارد، زیرا اعتنای به جامعه نیز نوعی تعهد و مسئولیت است، این وجه از تصوف را من تصوف تاریخی می‌نامم، اما از خودگذشتگی موقتی نیز که در هنگام انقلابها و جنگها ظهور می‌کند نوعی تصوف ناپایدار است که من آن را تصوف تقویمی نام می‌نهم، این تصوف دگرگونی بسیار پدید می‌آورد، اما از دگرگونی بنیادها عاجز است و نمی‌تواند نهادهای کهن و پایدار‌مانده از قدیم را که غالباً صورت ذهنی و اخلاقی و آئینی دارند دگرگون کند، اما با حاکمیت بخشیدن به آنها مقدمه ویران شدن دائمی و همیشگی‌شان را فراهم می‌کند.
تصوف تقویمی پدیده‌ای است جمعی، فراگیر، نیرومند اما ناپایدار که ریشه و‌ آبشخور آن ذات انسان توده‌ای است، و انسان توده‌ای قدیمی‌ترین پدیده‌ای است که انسان متفکر با آن سر و کار داشته است. مراد من از انسان توده‌ای در اینجا «ازدحام نفوس» است نه آنچه خُوزه اُرتگاای گاسِت اسپانیایی مراد کرده است. انسان توده‌ای گاسِت پدیده‌ای است نوظهور و حاصل قرون نوزده و بیست، اما ازدحام نفوس یا نفس ‌اماره جمعی که بر مدار نحنانیت در گردش است از روزی سابقه داشته است که لااقل چند خانواده در کنار هم زندگی می‌کرده‌اند. به‌هر‌حال تصوف تقویمی سخت ویرانگر و در هم کوبنده است و به‌هیچ‌وجه از ازدحام نفوس قابل سلب نیست. به‌عبارت دیگر صرف حضور انسانها در کنار یکدیگر که به آن اجتماع می‌گویند موجب ظهور پدیده‌ای به‌عنوان تصوف تقویمی است. انسانها جز در برخی وجوه بی‌اهمیت یا بسیار مهم (همچون رنگ لباس یا اندیشه فلسفی و ریاضی) سخت به یکدیگر شبیه‌اند و حوائج بنیادی آنها یکی است، هرگاه این حوائج به‌دشواری حاصل شود یا آزادی اخلاقی ازدحام نفوس به‌خطر افتد، تصوف تاریخی شروع به تکثیر کرده و صوفیان تقویمی می‌پرورد. میانگین رشد تصوف تقویمی ده سال است و از آن پس هر که حاکم باشد باید به عزای زوال حکومت خود بنشیند زیرا جوامع و به‌ویژه جوامع مشرق‌زمینی مستعد بروز دادن قوای ویرانگر خودند و هیچ‌گونه سرکوب قادر نیست آنها را به عقب‌نشینی وادار کند، زیرا مبارزه خود را در تمام سطوح و وجوه علنی می‌‌کنند. عاقل‌ترین حکومتها در چنین شرایطی، آن است که به باج دادن می‌پردازد و از مواضع خود در برابر جامعه اندک‌اندک عقب می‌نشیند و سرنگونی خود را به تعویق می‌اندازد.

ریشه‌های تصوّف (اعم از تاریخی و تقویمی) در زندگی شبانی است، چه هنگام و چگونه شبانان دائر‌مدار بوده‌‌اند نمی‌دانیم، اما می‌دانیم که شبان‌وار زیستن تشبه به انبیاست و صورت غالب انبیای بزرگ (علیهم‌السلام) شبانان بوده‌اند. شبان به رمه بسته است نه به زمینی که رمه در آن به‌سر می‌برد، از این‌رو شبان متحرک و متحول است نه ساکن و راکد و از سرزمینی به سرزمین دیگر می‌رود. این کوچ و هجرت مدام روزگاری همچون کوچ همواره ابراهیم خلیل‌الرحمان علیه‌السلام صورت ظاهری داشت و سرزمینها مدام دست‌خوش دگرگونی بودند، اما از روزگاری که شهرنشینی غلبه کرد، این کوچ و هجرت صورت باطنی پیدا کرد و تصوف از هجرت صوری به هجرت باطنی و معنوی متمایل شد و قرون متوالی عهده‌دار رهبری خلایق بود تا اینکه تمدن تکنولوژیک غلبه کرد و به سرکوب هرگونه هجرت پرداخت و مردمان را وادار کرد که در یک‌جا ساکن باشند بدون اینکه به فرهنگ یا تمدنی خاص تعلق داشته باشند، حاصل نبرد میان تصوف پنهان و تصرفات آن در جوامع، و تمدن تکنولوژیک و تصرفات فراگیر آن، ظهور جوامع روان‌پریش مشرق‌‌زمین کنونی است که می‌خواهند خدا و خرما را با هم جمع کنند یا به‌عبارت دیگر زندگی شبانی و فاقد مسئولیت را با امکانات تمدن تکنیکی همراه سازند، اما میان این دو، تباین و تنافر بسیارست، برای انسان تکنیکی شدن هیچ فرهنگی لازم نیست و این خلاف قاعده تصوّف است که «شدن مداوم» و «کوچ مستمر» را لازمه قطعی صیرورت آدمی شمرده است و می‌شمرد، لاجرم جوامع مشرق‌زمین کنونی، اجتماعاتی، پر از آشوب، ناآرام، غیر قابل کنترل، سرکش و آماده قیام هستند که هیچ حکومتی از عهده رویارویی با آنها برنمی‌آید حتی اگر شبیه‌ترین نوع حکومت به حکومت صوفیان باشد (حکومت شبانی). این جوامع آینده‌ای متلاطم را انتظار می‌کشند و سراسیمه به‌سمت نقطه تلاطم و طوفان به‌پیش می‌روند و در این سیر سراسیمه موفق خواهند شد که زندگی تکنیکی و ملازمت با تکنیک را از سر راه بردارند. بدون هیچ تردیدی تمایل به کوچ و هجرت همچنان در نهاد انسان شرقی (و چه بسا غربی) شعله‌ور است و او را برمی‌انگیزد تا برخیزد و موانع را از سر راه خود بردارد و بی‌تردید موفق خواهد شد. اکنون ازدحام نفوس به اوج خود رسیده و در هر شهری میلیونها تن ساکن‌اند، اما سکونت آنها صوری و ظاهری است و باطناً هوای کوچ و هجرت در سر دارند و خواهان حکومتی هستند که هیچ نوع شباهتی به حکومتهای بازدارنده کنونی جهان ندارد، این سودا چه هنگام صورت واقع خواهد یافت؟ بی‌‌گمان هنگامی که مرزهای تمام کشورها فروریخته باشد و دیر نیست که مرزها فرو بریزد، یکی از عواملی که باعث فروریختن مرزها خواهد شد جنگ است و اکنون جنگ محور اصلی معاش و معاد مشرق‌زمینیهاست.

جنگ در عصر تمدن تکنیکی غیر قابل کنترل است. زیرا این تمدن در ذات خود تمدنی است جنگاور و ستیهنده، از همین‌رو به ستیهندگی صوفیانه دامن می‌زند و باعث گسترش آن می‌شود. انسان شرقی اصولاً موجودی است جورکش که ستم را بسیار تاب می‌آورد، اما هرگاه این ستم و کار آن، به‌جایی برسد که انسان شرقی ببیند مالک و صاحب‌اختیار چیزی نیست در‌های تصوف تقویمی باز می‌شود و انسان شرقی را به سرکشی و ستیهندگی فرامی‌خواند و او را برمی‌انگیزد تا به سپاه دم‌افزون ویرانگران بپیوندد. ماجراهای صد سال اخیر خاورمیانه (به عنوان چهره اصلی مشرق‌زمین) نشان می‌دهد که تمدن تکنیکی و تصوف دست و گریبان هستند و هر جا که یکی اعلام حضور کرده دیگری نیز سر برآورده است. فرجام این جنگها و نبردها از هم‌اکنون معلوم است. فروپاشی کشورهای کوچک و منحل شدن آنها در تمدنی بزرگ و فراگیر که احتمالاً عنوان اسلام یا اسلامی یا عربی را یدک خواهد کشید، زبانهای پیر و ناتوان (همچون زبان فارسی) در زبانهای توانمند حل خواهند شد و از یاد خواهند رفت و نازندگان به نژاد نیز در میان انبوه گوناگون مردمانی که به یک زبان واحد سخن می‌گویند، از یاد خواهند رفت. این فرجام محتوم مشرق‌زمین است زیرا اجزا‌ء پراکنده آن، ‌زیر بار فشار تصوف تقویمی و تاریخی به یکدیگر خواهند پیوست و امتی غول‌آسا از ترکیب آنها ظهور خواهد کرد که قوی‌‌ترین قدرتهای تکنیکی از عهده مهار آن برنیاید. این حرفها نه پیش‌گویی که نتیجه تأمل در حوادث کهن و نو و فرورفتن در ژرفای تاریخ و دین و حکمت و اخلاق است. ظهور واپسین امت واحده در شرق انتظاری واهی و افواهی نیست، بلکه افقی است که جهان دارد سراسیمه به سوی آن می‌رود و شگفت آنکه هر واقعه یا حادثه‌ای در راستای تحقق و ظهور این امت است که انبیای عظام علیهم‌السلام آن را بشارت داده‌‌اند ممکن است در نظر و منظر کسی که معتقد به توحید نیست، بشارات انبیا واهی جلوه کند، اما این ظهور (ظهور امت واحده) و رای کفر کافر و ایمان مؤمن است و حتی ایمان و کفر به ‌آن بستگی دارد. تصوف تاریخی در ساحت این ظهور قرار دارد و هیچ حکومت و هیچ حاکمی را به رسمیت نمی‌شناسد مگر امت واحده و پیشوایان آن را که علناً آسمانی هستند نه موجودات مفلوکی که دعوی آسمانیان دارند و از عهده کار زمینیان نیز برنمی‌آیند.

هم‌اکنون مقدمات جنگ جنونمندانه و فراگیر پیش از ظهور، در اطراف و اکناف مشرق‌زمین در جریان است و مردمان کشورهای اسلامی در فضای جنگ تنفس می‌کنند، صرف‌ نظر از میزان کشتگان و مجروحان و معلولان و اسیران و آوارگان و دیگر خسارات، من وقایع جاری را وقایعی مبارک می‌دانم که هرچند لنفسه نامبارک‌اند، اما لغیره مبارک‌اند، اینها مقدمات‌ا‌ند و مقدمات را نباید لنفسه نگریست. یکی از عاداتی که ما باید به ترک آن نایل بیاییم نگریستن وقایع در عرصه تقویم و اصولاً تقویمی دیدن وقایع است. وقایع تقویمی در نفس خود قابل تأویل نیستند و در وقایع بزرگ و تاریخی به هم می‌رسند و نتایج آنها آشکار می‌شود، البته انسان عادی و معمولی چون افقی فراتر از پیرامون خود و احوال خود نمی‌شناسد، نمی‌تواند به فراتر از اکنون بیندیشد و به عبث سعی می‌کند همه چیز را در نفس واقعه (تقویم) تأویل کند، اما این تأویل راه به جایی نمی‌برد.
در عوض انسان برتر، از آنجا که می‌داند فرجام حوادث تقویمی هر چند به‌ظاهر بزرگ باشند (فی‌المثل جنگهای منطقه‌ای) در حوادث عظیم تاریخی آشکار می‌شود، چندان اعتنایی به تقویم ندارد و صبر می‌کند تا نقطه تأویل خود‌‌به‌خود نمایان شود. البته در شرایطی که ما به سر می‌بریم واقعاً تحمل حوادث دشوار است، اما چه می‌توان کرد؟
گویی که زمان در حال فشردگی است و حوادث را پی‌درپی ظاهر می‌کند تا بشر رخوت‌زده از خواب خرگوشی بیدار شود و به‌علت همه حوادث و غایت همه وقایع پی ببرد و بار دیگر کوچ و هجرت قدیم را از سر بگیرد و حرکت به‌سوی افق موعود را بار دیگر آغاز کند.

[ دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک