دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

خیلی دوست داشتم در مصاحبه با بعضی‌ها صدا را هم به متن تنظیم شده سنجاق کنم، تا همه آنچه واقعاً اتفاق افتاده به مخاطب منتقل شود. آقای سیدمحمد رضا راجی از آنهاست که با وجود دست دادن فراموشی در سال‌های اولیه جنگ، خاطراتش را ازآن روزها آنقدر شمرده، دقیق، باحس و حال و جذاب تعریف می‌کند که بجای اینکه من ایشان را با سؤالاتم به سال‌های گذشته ببرم، او مرا با خود به تونل زمانی می‌برد که انتهایش دریچه سال‌های مختلف جنگ است. این متن حاصل جان کندن من در تنظیم مصاحبه‌ای دوازده ساعته است. (کلیه اشعار، سروده آقای راجی است.)

روزی توی خانه نشسته بودم و با دیدن تصاویر جنگ از تلویزیون گفتم: خدایا شهادت را نصیب ما هم بکن. همسرم گفت: توی خانه نشستی و آرزوی شهادت می‌کنی. برای شهادت باید بروی جبهه.

دوشنبه‌ها و پنجشنبه‌ها توی مشهد شهدا را تشییع می‌کردند. همین‌طور که به تابوت‌های شهدا نگاه می‌کردم از ته دل می‌سوختم و به شدت حسودی‌ام می‌شد. این حالت هنوز هم در من هست.

اعمال من تو هر زمان در نظرند

مولی همه هفته جمله را می‌نگرند

هر دوشنبه، پنج شنبه یاران امام

طومار به همراه شهیدان ببرند (گریه می‌کند)

یکدفعه تانک عراقی خطش را شکست و آمد طرف ما. سریع با توپخانه تماس گرفتم و گفتم: فلان‌جا را بزن. (پیش از این ثبتی ما پشت خاکریز دشمن بود، ولی این‌بار من گرای جلوتر را داده بودم.) گفت: نه، اونجا گل‌های باغچه خودمان می‌شکنند. هرچی التماس کردم، نزد. تا اینکه تانک دشمن ازیک کیلومتر سمت چپ من، خاکریز را شکست و آمد پشت خط ما. به توپچی گفتم : فکر نکن من از اون بچه بسیجی‌ها هستم که اسیر شوم. این‌قدر میام عقب که با تو اسیر شوم. می‌زنی یا نه؟ باز گفت: اونجا گل‌های باغچه... گفتم: من بی‌سیم را خاموش می‌کنم و توی دادگاه نظامی روشن می‌کنم. توی همین گیرودار، تقی‌پور فریاد زد: یا صاحب الزمان، ما تا آخرین قطره خون دفاع می‌کنیم. کمی که گذشت و دید خط شکست، گفت: برادر راجی، الآن هدایت رهبری ما دست توست. بگو چکار کنیم. من هم یک مرتبه یاد کربلا افتادم، گفتم که حضرت زینب(س) از امام سجاد(س) پرسید چکار کنیم، حضرت فرمودند: فرار کنید.

ما را بردند به استخری در اهواز. روز اول مربی گفت خودتان را بیندازید توی قسمت عمیق. آنهایی که مثل من شنا بلد نبودند افتادند به التماس کردن. خلاصه بعد از 6 ساعت من می‌توانستم خودم را بیست دقیقه با چرخ پا روی آب نگه دارم. حسین زاده همین را هم نمی‌توانست. به او گفتم این بیست دقیقه پا زدن یعنی اینکه من دو سه دقیقه بعد از تو شهید می‌شوم. چون توی عملیات هفده دقیقه‌اش به خاطر لباس و تجهیزات کم می‌شود.

بچه‌هایی که از خط مقدم می‌آمدند یا به سمت خط می‌رفتند، از کنار دیدگاه ما رد می‌شدند و معمولاً می‌آمدند و با دوربین دیدی می‌زدند و می‌رفتند. یکی از بچه‌ها به نام عبداللهی خیلی چاق و شوخ بود آمد. دوربین را گرفت و همین‌طور که نگاه می‌کرد. گفت: گفتن بیاین... ببریم جلو... بکشیمتون، بعد خودمون برتون می‌گردونیم. دوربین را داد و التماس دعا گفتیم و رفت. حدود نیم ساعت گذشت. وحید توکلی، معاونم صدا زد: «راجی... روی آبو نگاه کن!» نگاه کردم؛ جنازه عبداللهی روی آب برمی‌گشت عقب.

[ پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک