دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

عاقد گفت وکیلم !.... پدر نبود

ای کاش درجهان ره ورسم  سفر نبود

گفتند: رفته گل....نه گلی گم.... دلش گرفت

یعنی که از اجازه بابا خبر نبود

هیجده بهار منتظرش  بود وبر نگشت

آن فصل های سرد که بی دردسر نبود

ای کاش نامه یا خبری؛ عطر چفیه ای

رویای دخترانه ی او بیشتر نبود

عکس پدر، مقابل آیینه ؛ شمعدان

آن روز دور سفره ؛ جز چشم تر نبود

عاقد دوبار گفت: وکیلم؟.... دلش شکست

یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود

او گفت: بابا اجازه بابا....بله....بله...

مردی که غیر آیینه ی شعله ور نبود.

پروانه نجاتی- شیراز

[ جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک