دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ
می گفت کنار صندوق کمک به رزمندگان ایستاده بودم ابتدای دروردی مصلی نماز جمعه که دیدم یک جوان خوش تیپ همراه دخترخانمی اومدن و گفتند مقداری خرت وپرت داریم می خوایم به جبهه کمک کنیم اگه اشکالی نداره گفتم نه چی اشکالی؛ دیدم از توی یک کاور لباس عروس ویک دست کت وشلوار نو رو بیرون آوردن و به من دادن من که هنوز موضوع رو نفهمیده بودم داشتم خیره به لباس عروس نگاه می کردم که خانومه تعداد النگو ویک گردنبد طلارو هم به من داد. گفتم قبول باشه گفتند خدا قبول کنه دیشب عروسیمون بود امروز اومدیم هرچی خدا بهمون داده بدیم به سربازاش من نتونستم تحمل کنم شروع کردم به گریه کردن عجب جونای پاکی داریم ما؛ بله بنظر من ملی مذهبی تر می شود از اینها پیدا کرد یا اونایی که نقش ستون پنجم دشمنو بازی می کردن وحالا اسم ملی مذهبی روخودشون گذاشتن.....یاحق
[ شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک