دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

«دو ماه از ازدواج شان می گذشت که دوستش مسئله را پیش کشید »غاده! در ازدواج تو یک چیز بالاخر ه برای من روشن نشد. تو از خواستگارهایت خیلی ایراد می گرفتی، این بلند است، این کوتاه است... مثل این که می خواستی یک نفر باشد که سر و شکلش نقص نداشته باشد. حالا من تعجبم چه طور دکتر را که سرش مو ندارد قبول کردی؟« غاده یادش بود که چه طور با تعجب دوستش را نگاه کرد، حتی دلخور شد و بحث کرد که «مصطفی کچل نیست، تو اشتباه می کنی.» دوستش فکر می کرد غاده دیوانه شده که تا حالا این را نفهمیده. آن روز همین که رسید خانه، در را باز کرد و چمشمش افتاد به مصطفی؛ شروع کرد به خندیدن. مصطفی پرسید «چرا
می خندی؟» و غاده که چشم هایش از خنده به اشک نشسته بود گفت: «مصطفی تو کچلی؟ من نمی دانستم!» و آن وقت مصطفی هم شروع کرد به خندیدن و حتی قضیه را برای امام موسی ]صدر[ هم تعریف کرد. از آن به بعد آقای صدر همیشه به مصطفی می گفت: «شما چه کار کردید که غاده شما را ندید؟»
ممکن است این جریان خنده دار باشد، ولی واقعا اتفاق افتاد. آن لحظاتی که با مصطفی بودم و حتی بعد که ازدواج کردیم چیزی از عوالم ظاهر نمی دیدم،
نمی فهمیدم... مادرم گفت: «حالا شما را کجا می خواهد ببرد؟ کجا خانه گرفته؟» گفتم «می خواهم بروم موسسه با بچه ها» مادرم رفت و آنجا را دید؛ فقط یک اتاق بود با چند صندوق میوه به جای تخت. مامان گفت: «آخر و عاقبت دختر من باید این طور باشد؟ ...» ولی من در این وادی ها نبودم، همان جا، همان طور که بود، همان روی زمین می خواستم زندگی کنم. مادرم گفت: «من وسایل برایتان می خرم، طوری که کسی از فامیل و مردم نفهمند.» آخر در لبنان بد می دانند دختر چیزی ببرد خانه داماد، جهیزیه ببرد، می گویند فامیل دختر پول دادند که دخترشان را ببرند. من و مصطفی قبول نکردیم مامان وسیله بخرد، می خواستیم همان طور زندگی کنیم. یک روز عصر که مصطفی آمده بود دیدنم، گفت: «این جا دیگر چه کار داری؟ وسایلت را بردار برویم خانه خودمان» گفتم «چشم!» مسواک و شانه و ... را گذاشتم داخل یک نایلون و به مادرم گفتم «من دارم می روم» مامان گفت: «کجا؟» گفتم «خانه شوهرم» به همین سادگی می خواستم بروم خانه شوهرم. اصلا متوجه نبودم مسائل اعتبار را. مادرم فکر می کرد شوخی می کنم. من اما ادامه دادم «فردا می آیم بقیه وسایلم را می برم» ... خانه ما دو اتاق بود در خود مدرسه همراه با 400 یتیم. به اضافه این که آن جا پایگاه یک سازمان بود، سازمان امل. از نظر ظاهر دیگر زندگی نبود، آرامش نداشت. البته من و مصطفی از اول می دانستیم که ازدواج ما یک ازدواج ساده نیست. احساس می کردم شخصیت مصطفی همه چیز هست. خودم را نزدیک ترین شخص به او می دیدم... گاهی به نظرم می آمد همه عالم در گوشه این مدرسه در این دو اتاق جمع شده، همه ارزش هایی که یک انسان کامل، یک نمونه کوچک از امام علی -علیه السلام- می توانست در خودش داشته باشد. ولی غریب بود مصطفی. برای من که زنش بودم هر روز یک زاویه از وجودش و روحش روشن
می شود و اصلا مرامش این بود. خودش را قدم به قدم آشکار می کرد. توقعاتی که داشت یا چیزهایی که مرا کم کم در آن ها جلو برد اگر روز اول از من می خواست
نمی توانستم، .ولی ذره ذره با محبت آن آن ابعاد را نشان داد...
***
یک بار که در لبنان بودم شنیدم عراق به ایران حمله کرده، خیلی ناراحت شدم... خبر حمله عراق برایم یک ضربه بود. می دانستم اولین کسی که خودش را برساند آن جا مصطفی است. فرودگاه بسته شده بود و من خیلی دست و پا زدم که هر چه سریع تر خودم را برسانم به ایران. بالاخره از طریق هواپیمای نظامی وارد ایران شدم. در تهران گفتند مصطفی اهواز است و من همراه عداه ای با یک هواپیمای سی 130 راهی اهواز شدیم... آخرین نامه مصطفی را باز کردم و شروع کردم به خواندن : «من در ایران هستم ولی قلبم با تو در جنوب است، در موسسه، در صور. من با تو احساس می کنم، فریاد می زنم، می سوزم و با تو می دوم زیر بمباران و آتش. من احساس
می کنم با تو به سوی مرگ می روم، به سوی شهادت، به سوی لقای خدا با کرامت. من احساس می کنم در هر لحظه با تو هستم حتی هنگام شهادت. حتی روز آخر در مقابل خدا. وقتی مصیبت روی وجود شما سیطره می کند، دستتان را روی دستم بگیرید و احساس کنید که وجودتان در وجودم ذوب می شود. عشق را در وجودتان بپذیرید. دست عشق را بگیرید. عشق که مصیبت را به لذت تبدیل می کند، مرگ را به بقا و ترس را به شجاعت...»
غاده جابر

[ سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٥:۳۸ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک