دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

چهره مرد در پس صفحات بزرگ روزنامه عصر پنهان بود. همسرش این بار هم درباره سکوت و انزوای او، تند و گزنده سخن می گفت. مرد با دیدن آگهی فوت مادرش دقیقه ها بود که بی صدا می گریست.
بازگشت
شیر کاملا آشفته و پریشان شده بود. ترس اهالی جنگل از او، کلافه اش کرده بود. بنابراین، با زحمت فراوان از لابه لای صفحات کتاب قصه پا به بیرون گذاشت. اما وضع بدتر شد. حالا نه تنها آدمها از او می ترسیدند؛ بلکه درصدد کشتنش برآمده بودند. حیوان ناامید و شتابان، به میان صفحات کتاب گریخت و پنهان شد.
بدلکار
مرد بدلکار باز هم خود را در برابر خودروی عبوری پرتاب کرد. از شدت درد نفسش بند آمده بود. کارگردان این بار راضی به نظر می رسید. خودرو واقعا به بدن بدلکار کوبیده شده بود.

[ چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک