دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

از صبح مشغول جمع کردن سیم هاى خاردار بودیم، سیم هایى که چند وقت پیش با کلى زحمت زده بودیم، حالا باید بار مى کردیم و به محل دیگرى مى بردیم تا در مکان جدید مجددا سیم ها را بزنیم. با حرکت سیم ها، ما هم به سمت مقر جدید حرکت کردیم. به مقر که رسیدیم هر کس مشغول کارى شد، از برپا کردن چادر حسینیه تا تاسیس توالت صحرایی. بر پا کردن مقر جدید تا غروب وقتمان را گرفت. کارها تازه تمام شده بود و کم کم داشتیم خودمان را براى خواندن نماز آماده مى کردیم که ناگهان توفان شد و بارش شدید باران. از آن باران هاى اصیل عربى هم بود؛ کوتاه ولى شدید. بعد از باران دوباره مجبور شدیم چادرها را برپا کنیم. دیگر از پا درآمده بودیم. هیچ کس ناى راه رفتن نداشت و خواب بهترین مسکن این خستگى بود. ... نیمه شب بود که از خواب پا شدم. چادر تقریبا خالى بود. ترس برم داشت. یعنى چه خبر شده بود؟ سریع  از چادر بیرون زدم، به سمت چادر حسینیه رفتم. هر خبرى بود، بچه ها در آنجا جمع مى شدند. پرده چادر را که بالا زدم، تعجب کردم... همان جا ایستادم و با حسرت بچه ها را نگاه کردم... همه داشتند نماز شب مى خواندند... محمد حیدری.قم

[ شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک