دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

حوصله ام بی نهایت سررفته بود. رفتم توی حیاط دور و برم را نگاه کردم؛ چشمم به انباری افتاد. با خودم گفتم: برم توی انباری گشت و گذاری بکنم. داشتم به گرد و غبارها و تارعنکبوت ها نگاه می کردم تا ا ینکه چشمم به عکس خودم و پدرم که در یک قاب چوبی کهنه جا خوش کرده بود افتاد. نگاهم را چرخاندم، آه... بادبادک هایمان که آن ها را با پدرم درست کرده بودیم، بغضم گرفت، یاد آن روزهای خوب با پدرم افتادم.

پدر من یک رزمنده شجاع بود. او در هفتمین سال جنگ دفاع مقدس به شهادت رسید. الان پانزده سال از آن موقع می گذرد، پدرم قبل از آنکه برود برای من و خودش دو بادبادک درست کرد، ما همه کارهای بادبادک ها را کردیم اما پدرم دیگر وقت نداشت باید می رفت. او وقت رفتن گفت: «خودم می آیم و گوشواره هایشان را درست می کنم »به همین دلیل گوشواره های بادبادک ها ناتمام ماند و بعد از آن هم پدرم دیگر نیامد.

تصمیم گرفتم که گوشواره هایشان را درست کنم چسب، قیچی، کاغذ رنگی را آوردم. شروع کردم به گوشواره درست کردن اما هرچه گوشواره ها را به هم می چسباندم ازهم وا می شدند. هردفعه از دفعه بعد چسب را بیشتر می ریختم اما هیچ فایده ای نداشت. با خودم گفتم: «آیا ممکن است که این بادبادک ها هم انتظار چیزی را بکشند؛ شاید ممکن است انتظار این را بکشند که پدرم بیاید و گوشواره هایشان را درست کند »و پس از آن، آن ها را زیر همان قاب چوبی در انباری گذاشتم شاید انتظار کشیدن برایشان بهتر از پروازباشد...!

حدیث بیت الامانی. 14ساله تهران

[ شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۸:٤۱ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک