دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

در این دنیا که سکوت بلندترین فریاد آن است، من همچنان در تکاپوی جرعه ای محبت به دنبال قطره ای آرامشم. نمی دانم چگونه به آنها برسم. حس می کنم هیچ وقت طعمش را نچشیده ام، حس می کنم هیچ گاه لمسش نکرده ام. چرا دنیا اینگونه شده است که برای چشیدن جرعه ای محبت نباید به تمنای بعضی از این انسانها که قلبشان همانند قلب مترسک از سنگ است بیفتیم؟ چه کنم؟ آه ای خدای من! تو که مهربانی! تو که پادشاه مهربانی و محبتی! نمی دانم چگونه بوده چگونه هست و چگونه خواهد شد فقط می دانم که تشنه ام و چشمه محبتی نمی یابم تا از آن بنوشم و سیراب شوم. روزگار باید همان روزگاری باشد که بوده همان روزگاری که آسمان با تمام مهر و محبتش ستاره ها را در آن سردی شب در آغوش گرمش می فشرد روزگاری  که باد با نسیمی ملایم و دلنشین زلف های بید مجنون را در پشت باغ متروکه ای با احتیاط شانه می زد تا مبادا با صدای آه کشیدنش شاپرک هایی که زیر سایه اش لانه دارند خوابشان آشفته شود همان روزگاری که با تمام ظلمتش، با روزنه های سفید و پرنور، بیانگر امید دردل تاریکی بود شاید هم بخاطر همین است که فراموش شده است. چشمانم  را لحظه ای می بندم .حس می کنم همانند قطره ای باران از ابری رها شده ام و لحظه شماری می کنم تا کی به آن اقیانوس که رنگ آبی اش نشانه ای از آرامش ابدی دارد فرود آیم و...

ندا پگرگ 16 سالهتهران

[ یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٧:٠٦ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک