دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

پاهایم می آورند مرا به سوی تو تا حرفی را که بر لبانم یخ بسته به تو بگویم. اما همین که تو را می بینم، همین که چشم در چشم من می شوی و ذهن ام را پر از تردید می کنی، پشیمان می شوم. ازخودم می پرسم: «چرا آمدم؟» افسوس که دیر است. تو باز هم مرا دیدی و باز هم حس می کنی که برنده شده ای. باز هم توانستی کاری کنی که قلبم حرف عقلم را رد کند و دنبالت بیایم. لحظه ای پشیمانی باز هم عقلم طعنه می زند که بیهوده دنبال ات آمدم. با خودم همیشه تصمیم می گیرم که هیچوقت دنبال ات نیایم. با خودم عهد می بندم اما... گاهی اوقات من به دنبال ات نمی یایم ولی زندگی بازی عجیبی است که باز هم مرا رو به روی تو قرار می دهد؛ بی آنکه بخواهم!

از خودم می پرسم: «چرا دوستت دارم؟» احساس من در برابر این سؤال فقط بلد است سکوت کند. باور کن خودم هم نمی دانم چرا این حس متولد شد. گاهی اوقات به خودم می گویم: «نکند روزی برسد که بود و نبودت برایم فرقی نکند؟»

سعی می کنم آن روز را تصور کنم ولی احساس می کنم تکه ای از خودم را آن روز بی شک گم خواهم کرد! گاهی اوقات به نبودنت فکر می کنم و گریه ام می گیرد. به خودم تلنگر می زنم که با فکر نبودنت گریه ام می گیرد ولی اگر یک روز نباشی... نه، قبول اش برایم خیلی سخت است. همان چند روز که نیستی برایم کافی است. همان چند روز که جای خالی ات را کسی پر نمی کند به لبخندها و نگاههایت فکر می کنم. به اینکه اگر برای این حس دوست داشتنی، تو را نداشتم، چه کسی را داشتم؟ نه، هیچکس جای تو را نمی گیرد و من در تمام این چند روز کسی را به جای ات به قلبم راه نمی دهم. تا وقتی تو هستی چرا دیگران؟! همین چند روز بی تو را با خیال خودت سر می کنم و ازاینکه تو را برای دوست داشتن دارم، احساس خوبی پیدا می کنم. حتی روزهایی هم که برایت گریه می کنم اشک هایم طعم خوبی دارند!

[ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک