دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

روز امتحان بزرگ فرا رسید، امتحانی که تنها ابرمردی چون خلیل خدا می توانست در آن سربلند باشد، به راستی آیا برای انسان امتحانی بزرگتر از هدیه کردن نوردیده هست؟

همانگونه که آسمان و زمین مانند همیشه نبودند، چاقو نیز مانند همیشه بران نبود، نمی برید، ابراهیم عصبانی بود، چرا که فرمان خدا به تعویق افتاده بود. منی دلگیر و ساکت بود، شاید او هم غمگین بود از یاد فراغ اسماعیل، مانند ابراهیم که هم اکنون دلتنگ فرزند بود و گویی چاقو نیز سکوت را پیشه کرده بود و بر گلوی نازک اسماعیل کارگر نبود. ابراهیم چاقو را به دل سنگ زد و چاقو آن را شکافت، غیرممکن است. آه ابلیس مانند همیشه به قولش با پروردگار عمل کرد، تا در همه جا و در هر مکانی در کمین انسان، اشرف مخلوقات باشد، حتی در کمین ابراهیم خلیل الله و همچون همیشه تاریخ وسوسه انگیز سخن گفت، اما این مرد نبی خداست و دلش مأمنی است از نور ایمان به پروردگارش و ابراهیم دلش را چون خورشیدی قرار داد در مقابل وسوسه های تاریک شیطان و با هفت سنگ ابلیس را بدرقه کرد، به ناگاه وحی رسید...

آری ابراهیم سربلند شده بود، در روز بزرگ امتحان!

[ سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک