دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ
بچه که بودم، دوست داشتم بزرگ شوم. می خواستم وقتی می روم میهمانی؛ مثل بزرگترها تعارفم بکنند و من هم بروم یک گوشه بنشینم تا برایم میوه بیاورند و کسی نگوید: «دست به چاقو نزن، جیزه
خیلی زود بزرگ شدم، یعنی خودم را بزرگ کردم. وقتی همه بچه ها با هم بازی می کردند، من می نشستم یک گوشه و منتظر می ماندم تا چای و میوه ام را بیاورند تا خودم آن ها را پوست بکنم.
همیشه دوست داشتم از خودم بزرگ تر باشم، بیش تر بفهمم و به همه جا سرک بکشم. هرچند خیلی وقت ها به ضررم تمام شد اما خب، تجربه جدیدی بود و شاید سودمند.
بزرگ بودن خوب نبود. بچه که بودم، دلم نمی خواست هیچ موقع دروغ بگویم، اما چون بزرگ شده بودم، دروغ گفتم. نمازی که در بچگی هایم همیشه به جماعت خوانده می شد، کم کم قضا شد و خیلی کارهای دیگر که حتی فکرش را هم نمی کردم.
هر سال که یک عدد به شماره سنم اضافه شد، در ظاهر اتفاق خاصی نیفتاده بود، یک سال بزرگ تر شده بودم و یک سال به هدف هایم نزدیکتر. اما خیلی چیزها فرق می کرد، کارهایی که یک سال پیش از انجام دادنشان می ترسیدم امسال خیلی راحت انجام شان می دادم و این اصلا خوب نبود و البته خیلی کارهایی که خوب بود را امسال دیگر انجام نمی دادم، بزرگ شده بودم و این کارها برای بچه ها بود.
نمی خواهم بزرگ بشوم، دوست دارم همین که هستم بمانم تا لااقل از این بدتر نشوم. می ترسم از روزی که 6ام، 7 بشود.
محمد حیدری- 16 ساله- قم
[ شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٩:۱٩ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک