دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ
روز عقد کنانشان مرتب وتمیز لباس پوشید .لباس سپاه . فقط پوتین هایش کمی خاکی بود.معمولا" لباس نو تنش نمی کرد. اما همیشه تمیز و مرتب بود. یک پارچه سفید هم می انداخت گردنش، یکبار پرسیدم:"این چیه؟" گفت:"نمی خواهم یقه ی لباسم گثیف شود." هدیه های عروسی شان راکه جمع کردند. بردند مغازه ای که لوازم منزل می فروخت . همه را دادند وده پانزده تا کلمن برای جبهه گرفتند. خاطره ای از شهید باکری
[ دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک