دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

دیدمت و دویدم. دویدم تا روبریت، و ایستادم. نگاهم کردی و من زل زدم به چشم هایت. خواستم لبخند بزنم به چشم هایت. پیش دستی کردی، دستت را بالا آوردی و مرا نشان دادی. قهقه زدی. مسخره ام کردی. شکستم، خرد شدم و رفتم.
¤¤¤
دیدمت، ایستادم. جلو نیامدم، ترسیدم مسخره ام کنی. هق هق می کردی. از شانه هایت فهمیدم. بالا و پایین می رفتند. صورتت را پوشانده بودی. مرا نمی دیدی. آمدم کنارت. آرام نگاهت کردم، و اشک ریختم. آرام و بی صدا. سنگینی نگاهم را حس کردی. سرت را بالا آوردی. نگاهم کردی. آرام گفتیاز قه قه به هق هق رسیدملبخند زدم. دستت را گرفتم. به چشم هایت زل زدم. خندیدی.
¤¤¤
با هم دوستیم. چند سال است. اما هنوز نگفتم بار اول، یک «ه» و «ببخش» جا انداخته بودی. «از قهقه به هق هق رسیدم ، ببخش
محمد حیدری. 16 ساله. قم
[ شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک