دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

 

اگر یک روز از سرکنجکاوی و یا بی حوصلگی  به بیمارستان  ساسان رفته باشی حتما کسانی را درآنجا می بینی که با تو و دنیای تو فاصله  زیادی دارند.
انسانهایی که بدون هیچ چشمداشت مادی، عصاره حیاتشان را درکف گرفته و به سوی جبهه های جنگ شتافته اند و دراین میان ...
در اتاق را که باز می کنی حسی غریب بر جانت می نشیند. تا قبل از این تصورش را هم نمی کردی که افرادی باشند که سالها پس از اتمام جنگ، خاطرات آن روزها را برایت تداعی کنند.
تک تک تخت ها را که نگاه می کنی، پرستوهای زخمی را می بینی که خسته از لحظه های یکنواخت، روی تخت آرام آرمیده اند و روزها را سپری می کنند.
حمید، سیدعلی، رضا و... آنها مردان شجاع و بزرگی بودند که زمانی خطوط جنگ را رهبری می کردند ولی اکنون رمقی در تن خسته شان نیست.
در این میان کم نیستند کسانی که به خاطر طولانی شدن مداوا، کسی از آنان سراغی هم  نمی گیرد.
  به  تخت یکی ازآنها نزدیک می شوم، آنقدر لوله اکسیژن و ماسک و سرم و دم و دستگاه به او وصل است که نمی توانی چهره اش را ببینی. صدای خس خس  سینه اش را که می شنوی، عرق شرمندگی بر پیشانیت می نشیند، درد ناشی از شیمیایی شدن  از حنجره تا ریه هایش را درگیر کرده و سرفه های پی در پی و شدید که امانش را می برد ولی بارقه هایی از امید را  که در کلامش می بینم، جان می گیرم.
وقتی احوالش را می پرسم بدون کوچکترین مکثی می گویدشکراً لله...
و من هیچ ندارم برای این همه دلدادگی و صبر، تا شاید اندکی رنج هایش التیام یابد و اندکی آرام گیرد.
با خود می اندیشم ای کاش هرازچندگاهی به دور از هیاهوی زندگی فرصتی دست دهد تا با شاخه گلی از آنان دیداری داشته باشیم، دستانشان را به مهر بفشاریم و به خود و به آنان بگوییم که فراموششان نکرده ایم.
ما نیازمند دعای آنانیم، که یاری مان کنند، که شفاعتمان کنند و دستان تهی  از ایمانمان را بگیرند و حق شان را برما ببخشایند که کم مایه ایم و أنک سرمایه  که از آنان نوشتن کار ما نیست.
صنوبر محمدی
[ یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧ ] [ ۸:٢۳ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک