دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

در پایگاه 3 مستقر بودیم و شب قرار بود عملیات آبی - خاکی در هور داشته باشیم، ناگهان هواپیماهای بعثی مقر را بمباران کردند.

تعدادی از بچه ها راکه شهید و مجروح شده بودند ، با قایق های حمل مجروح به عقب فرستادیم.

داشتم بچه ها را بدرقه می کردم که دستی روی شانه ام خورد. سیدمجید پرده چی بود. با خنده گفت: این عراقی ها برای فرستادن ما به بهشت چقدر عجله دارند! بگو ما خودمان 7 ساعت دیگر می رویم!

نیمه شب عملیات آغاز شد و خط را شکستیم. تیری به من اصابت کرد و افتادم. دیدم روی مجروح دیگری افتاده ام. خودم را جابجا کردم و گفتم ببخشید اخوی!

اما جوابی نیامد. دقیق که شدم دیدم پیکر غرق در خون سیدمجید است. سریع تجهیزات و دکمه های پیراهنش را باز کردم. پنج گلوله سینه اش را چاک چاک کرده بود. ناگهان یاد حرفش افتادم و به ساعت نگاه کردم. درست 7 ساعت گذشته بود.

سیدمجید دومین شهید خانواده اش بود. 16 سال داشت و پیکرش بعد از 13 سال پیدا شد.

راوی: جانباز محمود نجیمی

¤ ¤ ¤

پرویز مرادی خواب دیده بود در گردان «موسی بن جعفر» شهید می شود. به او گفتم خوابت اشتباه است چون الان تو غواص گردان یونس هستی!

شب عملیات والفجر 8 یک گرو هان از گردان یونس خط شکن بود و قرار بود دو گروهان دیگر، پس از یک ساعت وارد عمل شوند.

گروهان اول عمل کرد و بعد هم نوبت ما شد اما قایق ما روشن نشد. همه رفتند و ما جا ماندیم. گردان موسی بن جعفر قرار بود به طرف جاده فاو-بصره برود.

به اجبار ما هم با شناورهای آنها همراه شدیم. صبح دیدیم پرویز همانطور که گفته بود شهید شده است. او 16 سالش بود.

راوی: جانباز اکبر صفری

[ یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧ ] [ ٩:۱۳ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک