دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

باز هم نگاهش به کفش های ویترین مغازه دوخته شد و دوباره نگاهی به کفش های خودش انداخت. حسرت در نگاهش موج می زد. بغض گلویش را گرفته بود. در دل با خود سخن می گفت و تنها آرزویش داشتن آن کفش های سبز رنگ بوده که گلی قرمز بغلش خودنمایی می کرد. در راه مدرسه پشت ویترین کفش فروشی محل با نگاهی حسرت آمیز به آن خیره می شد و آه می کشید.

در خانه، ساعت ها سکه ها و پول های مچاله شده قلکش را می شمرد و لحظه شماری می کرد تا روزی به آن کفش سبزرنگ برسد.

دوباره صبح فرا رسید. باید راهی مدرسه می شد، اما چه فایده با داشتن آن کفش های رفو شده هیچ ذوق و شوقی برای رفتن به مدرسه و درس خواندن نداشت.

دوباره زنگ مدرسه به صدا درآمد. باید راهی خانه می شد. در را باز کرد و رفت داخل به قدری خسته و ناراحت بود که نفهمید کی خوابش برد. وقتی بیدار شد ناگهان چشمانش به جا کفشی افتاد که کفش های کهنه اش بر روی آن بود. باورش نمی شد کفشهای کهنه با آن گل قرمزی که بغلش خورده بود مانند همان کفش هایی شده بود که آرزویش را داشت. از شادی در پوست خود نمی گنجید خنده در چهره اش نقش بست و با شادی رفت و بوسه بر دستان پدر کفاشش زد.

ندا پگرگ. 16 ساله

[ چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧ ] [ ۸:٠۱ ‎ق.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک