دل نوشته های یک نسل دومی
اجتماعی،ادبی، تحلیلی
قالب وبلاگ

سکوت، سکوتی هولناک، شهری خالی از سکنه، هیچ موجودی دیده نمی شد، همه مرده بودند! ساختمان هایی که روزگاری سر به آسمان می ساییدند اکنون مخروبه ای بیش نبودند. مخروبه هایی عاری از هر گونه موجود زنده!

چشمهایش را باز کرد. عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود، خشنود از اینکه از خواب بیدار شده و متعجب از چیزی که دیده بود، به بیرون از پنجره خیره شد . شهری دید شلوغ با ساختمان هایی سر به فلک کشیده. با صدای مادرش به آشپزخانه رفت و صبحانه خورد، لباس پوشید و به مدرسه رفت. در راه مردم را دید که با چه جنب و جوشی به سمت محل کار خود می رفتند. حس خوشایندی داشت. از اینکه مردم را زنده می دید خوشحال بود و از این لذت می برد. در راه پیرمردی را دید که در گذر از خیابان ناتوان بود و هیچ کس به او کمک نمی کرد. با خود اندیشید که در این ساعت همه می خواهند به سر کار خود بروند، چه کسی وقت دارد تا به این پیرمرد کمک کند؟

بالاخره به مدرسه رسید. سرکلاس درس نشسته بود. همه چیز عادی بود و درس فیزیک مثل همیشه جذاب اما سخت بود. ناگهان صدایی همه را به سکوت واداشت، سکوتی هولناک و مرگبار.

بار دیگر صدا همه را به خود آورد. صدا، صدای شلیک گلوله از کتابخانه بود. صدایی که در راهرو، در کلاس و در ذهن بچه ها می پیچید. ناگهان ذهنش از وحشت زدگی بیرون آمد و ذهنش دیوانه وار شروع به کار کردن کرد: «نکند یکی از دوستانم مورد اصابت گلوله قرارگرفته باشد... نکنه یکی از معلمان کشته شده باشد.»

داشت دیوانه می شد، سریع به سمت کتابخانه به راه افتاد. صدای جیغ بچه ها با صدای آژیر پلیس و آمبولانس ترکیب شده بود. از پنجره راهرو چشمش به خودو پلیس افتاد که چند مأمور پلیس با اسلحه به طرف کتابخانه نشانه رفته بودند. خود را آهسته به پشت درب کتابخانه رساند. با احتیاط از شیشه درب، داخل کتابخانه رادید؛ 6نفر از بچه ها به زمین افتاده بودند. چشمش به یکی از بچه ها که اسلحه داشت افتاد، در نهایت ناباوری و بهت زدگی اطرافیان اسلحه را به سمت خود گرفت و شلیک کرد...

انگار زمان متوقف شد. انگار سالها طول کشید تا جسم بی جان گروگان گیر بر زمین بیافتد. ذهنش بی اختیار او را یاد چند وقت پیش انداخت که مردی در خیابان با اسلحه مردم را نشانه گرفت و 7نفر را کشت. پیش تر از این جور اتفاق ها افتاده بود.

در افکار خود غوطه ور بود... به این فکر می کرد که چقدر احمق بوده است که فکر می کرده که مردمی که برای پول در کار بودند، زنده اند.

او فکر می کرد در شهر زندگانست اما حالا می توانست احساس کند که خوابش تعبیری واقعی از این شهر مرده است.

خلائی در وجودش احساس می کرد، خلائی که رفته رفته بزرگتر می شد و تمام وجود او را خالی می کرد. به دنبال هدفی برای زندگی می گشت، چیزی که او را به زندگی تشویق کند.

با خود می اندیشید: به راستی چه چیزی ما را هدایت می کند؟ به راستی چه چیز هدفی برای آنان می سازد؟ به راستی چه چیز به زندگی معنا می بخشد؟ سرش پر بود از علامت سؤال. ذهنش را به هم می زد تا چیزی پیدا کند. عنصری که بتواند زندگی بشر غربی را عوض کند.

به راستی این کدام عنصر است؟

محمدجواد رحمانی تهران

[ شنبه ٧ دی ۱۳۸٧ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ غلامحسین سلجوقی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
شرکت های مهم

[ بیمه کوثر ] [ شهدا را یاد کنیم باذکر صلوات ]
بک لينک